مهر تو را به عالم امكان نمى دهم

مهرتو را به عالم امكان نمى دهم

اين گنج پربهاست من ارزان نمى دهم

گرانتخاب جنّت و كويت بمن دهند

كوى تو را به جنّت رضوان نمى دهم

نام تو را بنزد اجانب نمى برم

اين اسم اعظم است به ديوان نمى دهم

جان مى دهم بشوق وصال تو يا حسين

تا بر سرم قدم ننهى جان نمى دهم

اى خاك كربلاى تو مهر نماز من

آن مهر را در ملك سليمان نمى دهم

ما را غلامى تو بود تاج افتخار

اين تاج رابه افسر شاهان نمى دهم

دل جايگاه عشق تو باشد نه غير تو

اين خانه خداست به شيطان نمى دهم

گرجرعه اى ز آب فراتم شود نصيب

آن جرعه را به چشمه حيوان نمى دهم

اى زمين كربلا اينجا بود ماءواى من

اى زمين كربلا اينجا بود ماءواى من

مى شود اى كربلا اينجا فزون غمهاى من

كربلا بر روى تو عرش خدا بنهاده پا

تا ببوسد خلق عالم خاك زير پاى من

كربلا اينجا دگر وادى جانبازان بود

قاب قوسين عون و جعفر،اكبر او" ادناى من

كربلا وادى طور مصطفى اينجا بود

غرق خون اينجا بيند خواهرم سيماى من

كربلا اين سرزمين گلزار زهرا مى شود

در كنار يكديگر پرپر شود گلهاى من

از براى كشتن من شمر دون بى حيا

ميزند با چكمه بر سينه سيناى من

اين سر نورانى بالاى نى منزل كند

مى چكد از نوك نى خون جگر از ناى من

كاش بودم تا كنم جانرا فدايت يا حسين

كاش بودم تا كنم جانرا فدايت يا حسين

چون نبودم اشك ريزم در عزايت يا حسين

كاش اندر كربلا بودم تو را يارى كنم

گويمت لبيك و در راهت فدا كارى كنم

در ره عبد سياهت خون خود جارى كنم

چون نبودم كربلا شاها عزادارى كنم

كاش بودم زائر كرببلايت يا حسين

كاش بودم تا بلاگردن اصغر مى شدم

يابقربان قد رعناى اكبر ميشدم

يا فداى دست عباس دلاور ميشدم

يا نثار قاسم و هم عون و جعفر ميشدم

ميشدم ملحق بخاك كشته هايت يا حسين

كاش بودم ميخريدم تير عشقت را بجان

دست از جان ميكشيدم بر حيات جاودان

مينهادم سر بكويت بر طفيل عاشقان

مشت خاكى ميشدم در سايه اين آستان

بر اميد عزّت روز لقايت يا حسين

كاش بودم از غلامان سياه و موكبت

كاش بودم جبهه ساى خاك سم مركبت

كاش بودم تا رسانم آب سردى بر لبت

كاش بودم تا رهانم آتش تاب و تبت

كاش بودم آشناى آشنايت يا حسين

السلام اى كعبه آمال ما

السلام اى كعبه آمال ما

اى صفا و شور عشق و حال ما

خاك تو دارالولاى اهل دل

مروه و سعى و صفاى اهل دل

كربلا بوى خدايى مى دهى

عطرناب آشنايى مى دهى

اى كه چشم ملك العرش براى تو گريست

اى كه چشم ملك العرش براى تو گريست

در فلك عيسى مريم به عزاى تو گريست

آدم بوالبشر از بهر تو شد نوحه سرا

چون كه بشنيد ز جبريل رثاى تو گريست

چون على چشم خدا بود برايت گريان

مى توان گفت كه بهر تو خداى تو گريست

بس كه جانسوز بود واقعه كرب و بلا

آب آتش شد و آتش به هواى تو گريست

تا سرت را به سر نيزه اعداء ديدند

آسمان نعره زد و چرخ به پاى تو گريست

چه مگر ديد در آن روز امام سجّاد

كه چهل سال پس از كرب و بلاى تو گريست

بيشتر از همه كس اى پسر خون خدا

پسرت مهدى موعود براى تو گريست

گر نبودى تو در آن دشت بلا يازهرا

دخترت زينب غمديده به جاى تو گريست

مى رود روز جزا خّرم و خندان به بهشت

هر كه شد پيرو و در زير لواى تو گريست

نه همين ديده ((خسرو)) زغمت گريان است

هر كسى داشت به دل مهر و ولاى تو گريست

بر سر كوى تو با راز و نياز

بر سر كوى تو با راز و نياز

به نياز آمدام اى همه ناز

بارها گفته و مى گويم باز

ياحسين ابن على ادركنى

زجهان غم عشق تو بس است

بى رضايت دو جهان قفس است

اين بيان است مرا تا نفس است

ياحسين ابن على ادركنى

خونشد از غم دل زارم چكنم

گره افتاده بكارم چكنم

سوى تو روى نيارم چكنم

ياحسين ابن على ادركنى

سلام ما به تو اى سومين امام حسين

سلام ما به تو اى سومين امام حسين

كه در حضور تو مهدى كند سلام حسين

سلام بر تو كه در زير تيغ با لب خشك

براى شيعه فرستاده اى پيام حسين

سلام بر تو و آن قطره هاى خون سرت

كه ريخت روى زمين در مسير شام حسين

سلام بر تو و آن لحظه اى كه قاتل تو

نهاد تيغ بر آن لعل تشنه كام حسين

سلام بر تو و آن دم كه زينبت مى گفت

بيا گلوى تو بوسم بجاى مام حسين

سلام بر تو و بر اصغرت كه تير جفا

بريخت شهد شهادت را بكام حسين

خرم دل آنكه رفت به بستان كربلا

خرم دل آنكه رفت به بستان كربلا

بهر طواف قبر شهيدان كربلا

از بهر عاشقان خدا در ره وصال

جولانگهى است عرصه جولان كربلا

خوش گلشنيست گلشن كرببلا كه هست

رنگين و خون پاك جوانان كربلا

از خط سبز و سرخ جوانان گلعذار

خوش جلوه گاه گشته گلستان كربلا

هوا گرفته و دل بى بهانه مى گريد

هوا گرفته و دل بى بهانه مى گريد

به ياد شام غربيان زمانه مى گريد

زحج نيمه تمام تواى تمامى حج

صفا و مروه غمين است و خانه مى گريد

دميده از سر زلف سياه تو گل سرخ

به ياد زلف تو گيسو و شانه مى گريد

به قامتى كه به قدقامتش قيامت كرد

صفير تير بلا بى بهانه مى گريد

شكسته چوبه محمل از آن شكسته دلى

كه بار غم كشد و فاتحانه مى گريد

همين نه من زفراق تو سوختم تنها

كه نينوا ز غمت جاودانه مى گريد

تو رفتى و حرمت ماند و ياس هاى كبود

به حال اهل حرم تازيانه مى گريد

مصيبت تو به عالم چنان گذاشت اثر

كه در عزاى تو چشم زمانه مى گريد

گلوى گلين ششماهه ات چو گلگون شد

نهال عاطفه خم شد جوانه مى گريد

حسين من چه بگويم كه چارده قرن است

هوا گرفته و دل بى بهانه مى گريد

عاشقم عاشق كربلاى حسين

عاشقم عاشق كربلاى حسين

عاشقم عاشق نينواى حسين

اى خدا آرزو دارم من در نهان

بوسه باران كنم قبر آن سروران

قبر شش گوشه اش را بگيرم ز بر

درد دلها كنم اى خدا تا سحر

پرسم از اصغر و اكبر نوجوان

داغ اكبر چه شد گشته اى ناتوان

اى حسين نور چشم پيمبر سلام

از همه دوستان آورده ام من پيام

از چه زوار نخواهى تو شاها ديگر

از فراقت عزيز گشته ايم خون جگر

يك شب جمعه كن يا حسين تو نظر

چشم گريان اين دوستان را نگر

كربلا را حسين راهنما شو دگر

دوستان را امير كاروان شود دگر

دوستان مردند از حسرت كربلا

اى خدا باز كن اين ره كربلا

سلام ما بر حسين كشته راه خدا

سلام ما بر حسين كشته راه خدا

درود بر روح آن تشنه لب كربلا

سلام ما بر قاسم و اكبر و هم اصغرش

به امّ كلثوم و بر زينب غم پرورش

به حامى كودكان و ساقى لشكرش

كه در ره دين شده دو دستش از تن جدا

به آخرين وداع و سوز دل زينبش

به آخرين نماز و زمزمه ياربش

به آخرين كلامى كه بود ورد لبش

كه گفت يا رب منم بر آنچه خواهى رضا

آنكه براه خدا هستى خود را بداد

بهر نجات بشر جان بكف خود نهاد

داد به خلق جهان درس قيام و جهاد

بر همه مسلمين داد به خونش بها

قبله دلها بود كرببلاى حسين

وعده گه عاشقان صحن و سراى حسين

مى طپد اين قلب ما فقط براى حسين

خدا خدا كى شود نصيب ما كربلا

اي خدا عاشق كربلايم

اي خدا عاشق كربلايم

از فراق حسين در نوايم

روز و شب سوزم از اين مصيبت

از كرم چاره ئى كن برايم

بوده از كودكى آرزويم

كربلاى حسين جستجويم

هر شبى ياد او گفتگويم

من در اينراه حق جان فدايم

عاشق خيمه هاى حسينم

ذاكر سرور عالمينم

در عزايش بصد شور و شينم

اى خدا عازم نى نوايم

از مزار حسين دل غمينم

آرزو دارم آن را به بينم

رفته در قتلگاهش نشينم

نالم از ماتم آن شهيدان

گريم از سوز آه اسيران

زائر اكبر سر جدايم

پير گشتم نديدم نجف را

مسجد كوفه و آن شرف را

روز و شب ميخورم اين اسفرا

كربلا گشته ورد و ثنايم

تشنه شربتى از فراتم

دل شكسته بحال مماتم

رحمتى كن ز آب حياتم

تا كه از بار محنت در آيم

گرچه قرب و لياقت ندارم

در عزاى حسين غمگسارم

راضيم در رهش جان سپارم

من چه سازم فقير و گدايم

كن نصيبم خدا كربلا را

عمره و حج و شام بلا را

 

مقصود ما از كعبه و بتخانه كوى تست

مقصود ما از كعبه و بتخانه كوى تست

رجارويم روى دل ما بسوى تست

اين بس بود شگفت كه جاى تودردلست

وين دل هنوز درطلب جستجوى تست

خوانند ديگران بزبان ،مرا

گرتوراكام وزبان ودل

همه درگفتگوى تست

گفتى بوقت مرگ نهم پاى برسرت

جانم بلب رسيده و درآرزوى تست

چون به نظم آورم ثناى ترا

 چون به نظم آورم ثناى ترا

خود ستايش كنم خداى ترا

كربلايت خريدنى باشد

من به جان مى خرم بلاى ترا

اى رخت رشك مهرومه ندهم

به جهان ذره اى ولاى ترا

يا كه در ديده اى و يا در دل

گر ندانند خلق جاى ترا

در همه عمر گر نمى بينم

يك نظر روى دلرباى ترا

دل ما خانه محبت تست

سر ما پرورد هواى ترا

اى كه بر دوست تمناى نگاهى دارى

اى كه بر دوست تمناى نگاهى دارى

بهر اثبات ارادت چه گواهى دارى

بايدت واله چو يعقوب شدن در شب و روز

گر چو او يوسف گم گشته به چاهى دارى

از بردن اشك درون سوز نهانى بايد

گر كه از درگه او خواهش جاهى دارى

تا كه هستى به گدائى در دربار حسين (ع )

عزّت و فخر به هر مهتر و شاهى دارى

نام تو ثبت به ديباچه عشاق شود

گر كه مهرش بدل خود پر كاهى دارى

اى كه در راه حسين استى و اولاد حسين (ع )

خوش به فرداى دگر پشت و پناهى دارى

اشك امروز بود توشه ره فردايت

گر به ديوان عمل جُرم و گناهى دارى

اجر پيوسته تو نزد حسين بن على است

تا كه در ماتم او اشكى و آهى دارى

كربلا آرزوى ماست حسين جان مددى

چه بى منتظر چشم براهى دارى

خاك راه تو بود حامد و زر مى گردد

گر كه بر خاك ره خويش نگاهى دارى

اى حسين جون به هوايت دل ما پر مى زنه

اى حسين جون به هوايت دل ما پر مى زنه

بى قرارت شده و به سينه و سر مى زنه

هر كه درهاى ديگه بسته روى خود مى بينه

عاشقونه مياد و اين خونه رو در مى زنه

هر كه مضطر ميشه و در دل خود دردى داره

دست حاجت به تو و زينب مضطر مى زنه

عشق تو، تو قلبش و نام تو بر زبونشه

از دل و جون دم از مولا و سرور مى زنه

هر كه اين راه اومد و ضره عشق تو چشيد

سنگ عشقت رو به سينه تا به آخر مى زنه

هر كه از تشنگى و سوز تو يادى ميكنه

چوب نفرين به سر خصم ستمگر مى زنه

ياد ياران تو و لحظه تنهائى تو

بر دل و ديده ما شعله آذر مى زنه

آتشى بر دل ما مى زنه بى كس شدنت

ياد مظلومى تو آتش ديگر مى زنه

خون پاك تو وابناى به خون خفته تست

كز زمين سر همه جا لاله احمر مى زنه

حامد مونده براه اومده و بهر نجات

دس به دامان تو و ساقى كوثر مى زنه

اى حسين جان ما بدرگاهت پناه آورده ايم

اى حسين جان ما بدرگاهت پناه آورده ايم

همره خود سينه اى پر سوز و آه آورده ايم

جملگى دلداده و سر گشته و ديوانه ات

قلب سوزان چشم گريان را گواه آورده ايم

كربلايت آرزوئى بر دل بى تاب ماست

با دو صد حسرت به سوى آن نگاه آورده ايم

شد مزارت قبله گاه عاشقان بى قرار

ما اميد خويش بر آن جايگاه آورده ايم

برف پيرى آمد و شد تارهاى مو سفيد

ليك با خود نامه تار و سياه آورده ايم

در كف ما نيست از نيكى نشانى اى دريغ

كوله بارى از خطاها و گناه آورده ايم

قطره هاى اشك ما ريزد به بحر رحمتت

كوه عصيانيم و همره پر كاه آورده ايم

بارگاهت ملجاء درماندگان بى پناه

ما پناه خود سوى اين بارگاه آورده ايم

اى كه كشتى نجات هستى و مصباح الهدى

ما ز تاريكى و ظلمت رو به ماه آورده ايم

رحمتى بر حامد و عشاق كويت يا حسين

ما گدايانيم و حاجت سوى شاه آورده ايم 

پرتو شمس قِدَم ز روى حسين (ع ) است

پرتو شمس قِدَم ز روى حسين (ع ) است

جلوه طور از رخ نكوى حسين (ع ) است

آنچه در آئينه وجود هويداست

ذره از آفتاب روى حسين (ع ) است

هر چه كه آيات در كتاب مبين است

مجمع اوصاف خلق و خوى حسين (ع ) است

نزهت خلد برين و آيت عظمى

آيت روى بتول و بوى حسين (ع ) است

كشتى اين بحر را چه باك ز طوفان

لنگر اين فلك تار موى حسين (ع ) است

پير مغان در قِدم بَدُركشان گفت

باده جانبخش در سبوى حسين (ع ) است

خواهى اگر پى برى بكعبه مقصود

كعبه و معراج عشق و كوى حسين (ع ) است

ما بحريم جلال راه نيابيم

چونكه در آن خميه گفتگوى حسين (ع ) است

بار خدايا گناه قطره فزون است

چشم اميدش بآبروى حسين (ع ) است

مهر ترا به روضه رضوان نمى دهم

مهر ترا به روضه رضوان نمى دهم

اين لطف ذوالعطاست من آسان نمى دهم

اشكى كه در عزاى تو ريزم ز ديدگان

آن اشك را به لؤ لؤ و مرجان نمى دهم

من عاشقم بروى تو اى شاه تشنه لب

آن عشق را بقيمت اين جان نمى دهم

جان مى دهم در سر كوى تو يا حسين

آن تربتت بملك سليمان نمى دهم

مى ميرم از فراق تو شاها نظر نما

لطف تو را به لعل بدخشان نمى دهم

من آرزوى جمال تو يا حسين

اين آرزو به منصب شاهان نمى دهم

در وقت احتضار كشم انتظار تو

تا بر سرم پا ننهى جان نمى دهم

شيرى كه خورده ام شده با حب تو عجين

اين حبّ را بطور موسى عمران نمى دهم

من در عزاى تو نالم چو ناى نى

اين سوگ را بحق تو پايان نمى دهم

من تشنه جمال تو هستم اى شها

اين تشنه گى به چشمه حيوان نمى دهم

دم مى زنم ز نام تو هر صبح و هر مسا

اين دم زدن به حور و به غلمان نمى دهم

كمتر گداى كوى توام كنز لافتا

درويشيم به جود حاتم دوران نمى دهم

نام تو گر بگوش رسيد مى خرم ز جان

اين صوت را به بلبل خوشخوان نمى دهم

آن غنچه اى كه بوى تو دارد بكام خود

آن غنچه را به صد گل خندان نمى دهم

بازم بسر فتاد هواى تو يا حسين (ع )

بازم بسر فتاد هواى تو يا حسين (ع )

در دل مرا است شوق لقاى تو يا حسين (ع )

خواهد كه دم زند به ثناى تو طبع من

باشد شعار من چه ثناى تو يا حسين (ع )

بستيم در الست چه پيمان بعهد تو

شكسته ايم عهد و وفاى تو يا حسين (ع )

روز جزا كه اجر محبّان خود دهى

كوچك بود بهشت سخاى تو يا حسين (ع )

پيغمبران كه هادى خلقند در جهان

اميدوار فضل ولاى تو يا حسين (ع )

گشتى تو كشته از غم تو اهلبيت تو

بودند نوحه گر بخداى تو يا حسين (ع )

از آفتاب حشر سيدّ بيچاره را چه غم

بگرفته جاى زير لواى تو يا حسين (ع )

گر راه حسين (ع ) رفته آگاه شوى

گر راه حسين (ع ) رفته آگاه شوى

هم عاشق و بى قرار اين راه شوى

داخل چو شوى به جمع ياران حسين (ع )

چون يوسف مصر خارج از چاه شوى

خواهى كه به روز حشر گريان نشوى

درمانده به پاى عدل و ميزان نشوى

در سوگ حسين (ع ) اشكى امروز بريز

تا در صف حشر اشكريزان نشوى

خوشا جانى كه جانانش حسين (ع ) است

خوشا جانى كه جانانش حسين (ع ) است

خوشا دردى كه درمانش حسين (ع ) است

بود فرمانرواى كشور دل

خوشا ملكى كه سلطانش حسين (ع ) است

بنامش دفتر عشق است مفتوح

خوش آن دفتر كه عنوانش حسين (ع ) است

نبى را جان شيرين جز حسين نيست

ولى آرامش جانش حسين (ع ) است

چه صحرائى است يا رب وادى عشق

كه تنها مرد ميدانش حسين (ع ) است

بگو اهريمنان كربلا را

كه اين صحرا سليمانش حسين (ع ) است

مؤ يد را چه غم باشد بمحشر

كه پوزش خواه عصيانش حسين (ع ) است

هر كه شد از سر اخلاص عزادار حسين (ع )

هر كه شد از سر اخلاص عزادار حسين (ع )

نام او ثبت نمايند به طومار حسين (ع )

اى خوش آن پاك سرشتى كه غم خود بنهاد

شد در اين عمر پريشان دل و غمخوار حسين (ع )

اى خوش آن كس كه حسينى شد و از روى خلوص

پيروى كرد ز انديشه و افكار حسين (ع )

گر بخوبان جنان فخر فروشند رواست

روز محشر همه ياران وفادار حسين (ع )

يا رب اين منصب شاهانه ز ما باز مگير

تا كه پيوسته بمانيم عزادار حسين (ع )

گر چه هستيم گنه كار خدايا مگذار

در قيامت دل ما حسرت ديدار حسين (ع )

مدح حضرت ابالفضل (ع)

 

دل مى بَرَدَم ز خود خدايا

كنار پيكر خود التهاب را حس كرد

خون است دلم براى عباس       

 سر تا به قدم همه ولايت

باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد

فرزند على حيدر كرار ابوالفضل

نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل

مير و علمدار شه كربلا

كيست همانند تو در روزگار؟

عباس على تجلى قهر خدا

دادى دو دست و دست دو عالم به سوى توست

ادب ، طفل دبستان ابوالفضل

باب حاجاتى و عبّاس و سپهسالارى

عباس كه در عشق دلى يكدله داشت

خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل (ع )

گر دهى عاشق خود را تو پناهى گاهى

دل مى بَرَدَم ز خود خدايا

دل مى بَرَدَم ز خود خدايا

شعرم ، غزلم چه شد خدايا

دل رفته ز دستم ايّهاالناس

من مانده ام و دو دست عباس

من مانده ام و ديده پر از اشك

در تشنگى گلوى يك مشك

گفتم به دل اى غزل كجايى

تا شرح غمش بيان نمايى

يك جام بنوش اى دل من

از باده ى ناب كربلايى

نه حال غزل ندارم امشب

عبّاس تو را دچارم امشب

شب بود و دل خداپرستان

شمر آمد و داد امان بدستت

اى آبروى على نرفتى

گفتند بيا ولى نرفتى

وقتى كه جواب ((لا)) شنيدند

يك دست تو را ز تن بريدند

يك دست اگر صدا ندارد

كس چون تو چنين وفا ندارد

سقّا شدن تو عاشقانه است

مشك و لب تشنه يك بهانه است

مشك تو به سوى مى پرستى است

لبريز شراب ناب هستى است

اين مشك اگر بدون آب است

امّيد سكينه و رباب است

وقتى كه ز شطّ صدا نيامد

از خيمه يكى تو را صدا زد

كاى ساقى تشنه كام اى مرد

بى آب به سوى خيمه برگرد

سقّاى بريده دست برگرد

پشت پدرم شكست برگرد

پيوند سپاه كوچك ما

با رفتن تو گسست برگرد

آب آور كودكان ابالفضل

زينب به عزا نشست برگرد

امّيد خيام آل طاهاست

بر دست تو پاى بست برگرد

تو رفتى و سوز تشنگى رفت

اين حرف سكينه است برگرد

كنار پيكر خود التهاب را حس كرد

كنار پيكر خود التهاب را حس كرد

حضور شعله ور آفتاب را حس كرد

هنوز نبض نگاهش سر تپيدن داشت

كه گرمى نفس همركاب را حس كرد

ز پيشِ آنكه بگويد: برادرم درياب

حضور فاطمه و بوتراب را، حس كرد

نگاه ملتمس او خيال پرسش داشت

كه در تبسّم زهرا، جواب را حس كرد

عطش سراغ وى آمد ولى نگفت ، انگار

صداى گريه بانوى آب را حس كرد

لبان زخمى فرق سرش دوباره شكفت

چه خوب زخم گلوى رباب را حس كرد

به عمق آبى چشمان او كسى پى برد

كه در تلاطم دريا سراب را حس كرد

كدام داغ به جان امام عشق نشست

كه با تمام وجود التهاب را حس كرد

همين كه ماه به ياد دو دست او افتاد

قلم قلم شدن آفتاب را حس كرد

ز شيهه اى و سوارى كه مى رسد از دور

خروش شعله ور انقلاب را حس كرد

خون است دلم براى عباس

خون است دلم براى عباس

جان و دل من فداى عباس

عمرى است در اين غريب آباد

افتاده به سر هواى عباس

از ديده سرشك غم روان است

تا دل شده مبتلاى عباس

جاويدترين حماسه مهر

خورده است رقم براى عباس

خورشيد كه چشمه حيات است

روشن شده از صفاى عباس

افتاده دو دست مهربانش

از روى وفا به پاى عباس

مانده است فرات تا قيامت

شرمنده چشم هاى عباس

جانم به فداى غيرتش باد

در حيرتم از وفاى عباس

ديروز تمام كربلا بود

گلگون ز گل دعاى عباس

باشد كه نماز عشق خوانيم

يك روز به اقتداى عباس

فردا نبود شفيع ما را

جز دست ز تن جداى عباس

گفته است ((شقايق )) اين غزل را

گر چه نبود سزاى عباس

سر تا به قدم همه ولايت

سر تا به قدم همه ولايت

مجذوب حسين بود عباس

تا نغمه انقطعتموا زد

گلبانگ ظفر سرود عباس

در محكمه قضاوت عشق

پرسند اگر كه بود عباس

آرد سر و چشم و دست خونين

بر همت خود شهود عباس

قامت به نماز عشق چون بست

بر رونق دين فزود عباس

اما ز چه از قيام آمد

يك مرتبه در سجود عباس

شد وصل قيام بى ركوعش

بر سجده بى قعود عباس

گر آب نخورد بر لب آب

در روزه عشق بود عباس

نازم به چنين صلوة وصومى

كاين گونه دوا نمود عباس

باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد

باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد

در عراقى شور غم آغاز كرد

بانگ زد كه اى عشق باز پرفنون

عاشقى را جستجو كن در جنون

خويش را گم كن كه يابى عشق را

ورنه مانى در پى الاّ ولا

هر يكى در عشق ، هستى سوخته

عاشقى را از حسين آموخته

چشمشان ديگر نبيند جز خدا

جز خدا، دانند باقى را فنا

در فناى خود، بقا را يافتند

شهر تسليم و رضا را يافتند

زان همه امشب دلم با صد اميد

مى رود سوى اباالفضل رشيد

آن خداى فضل و آن باب كرم

شير بيشه دين ، امير محترم

در شجاعت ثانى شير خدا

عبد صالح سر خوش از جام ولا

آنكه آمد در وفادارى فريد

آنكه مانندش دگر گردون نديد

فرزند على حيدر كرار ابوالفضل

فرزند على حيدر كرار ابوالفضل

و ز حلم و ادب سَرْوَرِ اخيار ابوالفضل

اى ماه بنى هاشم و مصداق فتوت

گشتى پدر فضل به ادوار، ابوالفضل

از همت و ايمان و فداكارى ، و اخلاص

دارى تو نشان همه احرار، ابوالفضل

از بهر برادر، چو على بهر پيمبر

اى حامى حق ، در همه رفتار، ابوالفضل

در دست بلا خيز تو هر خصم هر آسان

و زهيبت تو لرزه بر اشرار، ابوالفضل

پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم

از بهر حسين ياور و غمخوار، ابوالفضل

اى دشمن بيداد و طرفدار عدالت

اى همچو على در همه كردار، ابوالفضل

تو باب حسينى ، به همه بابِ حوائج

بنما نظرى سوى من زار، ابوالفضل