دل مى بَرَدَم ز خود خدايا

دل مى بَرَدَم ز خود خدايا

شعرم ، غزلم چه شد خدايا

دل رفته ز دستم ايّهاالناس

من مانده ام و دو دست عباس

من مانده ام و ديده پر از اشك

در تشنگى گلوى يك مشك

گفتم به دل اى غزل كجايى

تا شرح غمش بيان نمايى

يك جام بنوش اى دل من

از باده ى ناب كربلايى

نه حال غزل ندارم امشب

عبّاس تو را دچارم امشب

شب بود و دل خداپرستان

شمر آمد و داد امان بدستت

اى آبروى على نرفتى

گفتند بيا ولى نرفتى

وقتى كه جواب ((لا)) شنيدند

يك دست تو را ز تن بريدند

يك دست اگر صدا ندارد

كس چون تو چنين وفا ندارد

سقّا شدن تو عاشقانه است

مشك و لب تشنه يك بهانه است

مشك تو به سوى مى پرستى است

لبريز شراب ناب هستى است

اين مشك اگر بدون آب است

امّيد سكينه و رباب است

وقتى كه ز شطّ صدا نيامد

از خيمه يكى تو را صدا زد

كاى ساقى تشنه كام اى مرد

بى آب به سوى خيمه برگرد

سقّاى بريده دست برگرد

پشت پدرم شكست برگرد

پيوند سپاه كوچك ما

با رفتن تو گسست برگرد

آب آور كودكان ابالفضل

زينب به عزا نشست برگرد

امّيد خيام آل طاهاست

بر دست تو پاى بست برگرد

تو رفتى و سوز تشنگى رفت

اين حرف سكينه است برگرد

كنار پيكر خود التهاب را حس كرد

كنار پيكر خود التهاب را حس كرد

حضور شعله ور آفتاب را حس كرد

هنوز نبض نگاهش سر تپيدن داشت

كه گرمى نفس همركاب را حس كرد

ز پيشِ آنكه بگويد: برادرم درياب

حضور فاطمه و بوتراب را، حس كرد

نگاه ملتمس او خيال پرسش داشت

كه در تبسّم زهرا، جواب را حس كرد

عطش سراغ وى آمد ولى نگفت ، انگار

صداى گريه بانوى آب را حس كرد

لبان زخمى فرق سرش دوباره شكفت

چه خوب زخم گلوى رباب را حس كرد

به عمق آبى چشمان او كسى پى برد

كه در تلاطم دريا سراب را حس كرد

كدام داغ به جان امام عشق نشست

كه با تمام وجود التهاب را حس كرد

همين كه ماه به ياد دو دست او افتاد

قلم قلم شدن آفتاب را حس كرد

ز شيهه اى و سوارى كه مى رسد از دور

خروش شعله ور انقلاب را حس كرد

خون است دلم براى عباس

خون است دلم براى عباس

جان و دل من فداى عباس

عمرى است در اين غريب آباد

افتاده به سر هواى عباس

از ديده سرشك غم روان است

تا دل شده مبتلاى عباس

جاويدترين حماسه مهر

خورده است رقم براى عباس

خورشيد كه چشمه حيات است

روشن شده از صفاى عباس

افتاده دو دست مهربانش

از روى وفا به پاى عباس

مانده است فرات تا قيامت

شرمنده چشم هاى عباس

جانم به فداى غيرتش باد

در حيرتم از وفاى عباس

ديروز تمام كربلا بود

گلگون ز گل دعاى عباس

باشد كه نماز عشق خوانيم

يك روز به اقتداى عباس

فردا نبود شفيع ما را

جز دست ز تن جداى عباس

گفته است ((شقايق )) اين غزل را

گر چه نبود سزاى عباس

سر تا به قدم همه ولايت

سر تا به قدم همه ولايت

مجذوب حسين بود عباس

تا نغمه انقطعتموا زد

گلبانگ ظفر سرود عباس

در محكمه قضاوت عشق

پرسند اگر كه بود عباس

آرد سر و چشم و دست خونين

بر همت خود شهود عباس

قامت به نماز عشق چون بست

بر رونق دين فزود عباس

اما ز چه از قيام آمد

يك مرتبه در سجود عباس

شد وصل قيام بى ركوعش

بر سجده بى قعود عباس

گر آب نخورد بر لب آب

در روزه عشق بود عباس

نازم به چنين صلوة وصومى

كاين گونه دوا نمود عباس

باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد

باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد

در عراقى شور غم آغاز كرد

بانگ زد كه اى عشق باز پرفنون

عاشقى را جستجو كن در جنون

خويش را گم كن كه يابى عشق را

ورنه مانى در پى الاّ ولا

هر يكى در عشق ، هستى سوخته

عاشقى را از حسين آموخته

چشمشان ديگر نبيند جز خدا

جز خدا، دانند باقى را فنا

در فناى خود، بقا را يافتند

شهر تسليم و رضا را يافتند

زان همه امشب دلم با صد اميد

مى رود سوى اباالفضل رشيد

آن خداى فضل و آن باب كرم

شير بيشه دين ، امير محترم

در شجاعت ثانى شير خدا

عبد صالح سر خوش از جام ولا

آنكه آمد در وفادارى فريد

آنكه مانندش دگر گردون نديد

فرزند على حيدر كرار ابوالفضل

فرزند على حيدر كرار ابوالفضل

و ز حلم و ادب سَرْوَرِ اخيار ابوالفضل

اى ماه بنى هاشم و مصداق فتوت

گشتى پدر فضل به ادوار، ابوالفضل

از همت و ايمان و فداكارى ، و اخلاص

دارى تو نشان همه احرار، ابوالفضل

از بهر برادر، چو على بهر پيمبر

اى حامى حق ، در همه رفتار، ابوالفضل

در دست بلا خيز تو هر خصم هر آسان

و زهيبت تو لرزه بر اشرار، ابوالفضل

پشت سپه حق و عدالت ز تو شد گرم

از بهر حسين ياور و غمخوار، ابوالفضل

اى دشمن بيداد و طرفدار عدالت

اى همچو على در همه كردار، ابوالفضل

تو باب حسينى ، به همه بابِ حوائج

بنما نظرى سوى من زار، ابوالفضل

نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل

نيستم لايق كنم مدح و ثنايت يا ابوالفضل

از ازل مدح تو را گفته خدايت يا ابوالفضل

اى كه خورشيد لقايت كرده عالم را منوّر

ذرّه كى بتوان كند وصف ثنايت يا ابوالفضل

مصطفى را جان نثارى مرتضى را يادگارى

جان من جان جهان بادا فدايت يا ابوالفضل

مير و علمدار شه كربلا

مير و علمدار شه كربلا

نور دل حيدر و ام البنين

ماه بنى هاشم و خورشيد حقّ

كوكب رحمت شده دنيا و دين

آنكه شده دست يداللهيش

چون اسدالله برون زآستين

اختر تابنده برج حيا

گوهر رخشنده بحر يقين

باد سحر هردم از اين بوستان

مُشك بردتحفه به صحراى چين

خاك درش راز پى توتيا

حور برد سوى بهشت برين

كيست همانند تو در روزگار؟

 كيست همانند تو در روزگار؟

كه اش سه امام آمده آموزگار

يافته اى تربيت اى نور عين

از على و از حسن و از حسين

داده خدا روح عبوديّتت

نور سقايت ز طفوليتت

بعد على آن ملكوتى عذار

امر سقايت بتو شد واگذار

بهر سقايت چو تو مُقْبِل شدى

ساقى خاص حرم دل شدى

عباس على تجلى قهر خدا

عباس على تجلى قهر خدا

لب تشنه رسيد بر لب نهر خدا

از زين به زمين فتاد و با درد بگفت :

اى مشك ، خجالتم مده بهر خدا

دادى دو دست و دست دو عالم به سوى توست

دادى دو دست و دست دو عالم به سوى توست

ساقى تويى و باده ما از سبوى تو است

اى ماه هاشمى لقب و پور بوتراب

داروى درد ما به خدا خاك كوى توست

اى يادگار و زاده مشكل گشا على (ع )

هر دل شكسته در طلب و جستجوى توست

باب حوائج همه خلق عالمى

در جمع عاشقان همه جا گفتگوى توست

از من مپوش چهره كه من دل شكسته ام

خود آگهى كه چشم اميدم به سوى توست

كردى وفا و تشنه برون گشتى از فرات

اى آن كه عِرض آب بقا ز آبروى توست

آمد حسين (ع ) بر سر تو ديد پيكرت

در خاك و خون فتاده ز جور عدوى توست

آثار انكسار عيان شد به چهره اش

وقتى كه ديد غرقه به خون روى و موى توست

گفتا ز جاى خيز تو اى يار و ياورم

بنگر خميده پشت من از هجر، روى توست

ادب ، طفل دبستان ابوالفضل

ادب ، طفل دبستان ابوالفضل

سخاوت ، گوى ميدان ابوالفضل

ابوالفضل اى اميد نا اميدان

كه باشد قدر تو رشك شهيدان

تو دادى رهبر ما را رشادت

به ما آموختى درس شهادت

جوانان از تو ديندارى گرفتند

ز تو رسم فداكارى گرفتند

شهيد ما به خون غليطيده توست

شهيد راه عشق وايده توست

دل ما پر زند هر دم به سويت

و ليكن ره نمى يابد به كويت

بود زين غصّه اشك و آه ما را

كه نَبود در حريمت راه ما را

بما از لطف خود عيدى عطا كن

نصيب ملّت ما كربلا كن

باب حاجاتى و عبّاس و سپهسالارى

باب حاجاتى و عبّاس و سپهسالارى

چشم در راه بسوى تو سپاهى گاهى

چه شود با همه حسنى كه خدا داده ترا

عاشقت را برسانى برفاهى گاهى

آخر اى ماه بما هم نظرى داشته باش

گه و بيگاهى و گهگاهى و گاهى گاهى

عباس كه در عشق دلى يكدله داشت

عباس كه در عشق دلى يكدله داشت

در دشت جهاد پر قافله داشت

يكروز پس از برادر آمد بجهان

يعنى ز حسين يك قدم فاصله داشت

مردم كه به عشق ، جان فشانند ترا

بر مردمك ديده نشانند ترا

خورشيد تمام كربلاها عباس

در پيش حسين ماه خوانند ترا

خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل (ع )

خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل (ع )

جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل (ع )

هر كه بود در دلش فروغ ولايت

مى شود آگاه از مقام ابوالفضل (ع )

بوسه بخاك درش زنند به اخلاص

پادشهان بهر احترام ابوالفضل (ع )

بر سر بام جهان هميشه نوازد

كوى شهامت فلك بنام ابوالفضل (ع )

اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت

درس وفادارى از مرام ابوالفضل (ع )

ساقى دوران بدشت كرببلا ريخت

باده رنج و الم بجام ابوالفضل (ع )

جور مخالف ببين كه بر لب دريا

خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (ع )

گشت قيامت بپا بخيمه چو ديدند

در پى آب روان قيام ابوالفضل (ع )

چشم فلك خيره شد چو ديد بميدان

چهره همچون مه تمام ابوالفضل (ع )

گر دهى عاشق خود را تو پناهى گاهى

گر دهى عاشق خود را تو پناهى گاهى

ببرى از دل غمگين وى آهى گاهى

تو ابوالفضلى و كار تو بود فضل و كرم

رحم كن بر دل من اى كه تو ماهى گاهى

لطف پيش آر و جفا كم كن و خارى بردار

از دل عاشق احوال تباهى گاهى

خسروان را بجهان رسم چنين بوده و هست

كه نوازند گدائى به نگاهى گاهى

چه شود گر ز عطوفت ، نظرى بنمايى

بدل غم زده چشم براهى گاهى