حبيب بن مظاهر    عارفان مصلح

نيم روز، مقاومت و فداكارى، و قرنها تابندگى و افتخار; اين ثمره‏اى از حماسه عاشوراست.

ياران حسين(ع) كه فداكارى و ايثار و جهادشان به تاريخ حركت داد، و به زندگى معنا بخشيد و به مرگ، عظمت عطا كرد، ضرب المثل شدند. و يادشان سرمايه الهام و شورآفرينى گشت و نامشان قرين مجد و عظمت گرديد، و خونشان در پاى نهال اسلام ريخته شد و به دين و عزت و شرف و آزادگى، جانى دوباره بخشيد.

آرى، اين گونه از «مرگ‏»، «حيات‏» پديد مى‏آيد، و اين‏سان «فنا»، «بقا» مى‏آفريند، و اين چنين خون سرخ شهيد، يادسبز جاويد را ترسيم مى‏كند و شهيدان، «اسوه‏» هاى تاريخ مى‏گردند در ديندارى، درتقوا و مرزبانى از احكام الهى،در دفاع از قرآن و حمايت از امام، در يارى حق و عدل، در آزادگى و عزت،در حقخواهى و ستم ستيزى و در همه فضيلتها و ارزشها. محور كلام، «عاشورا» است، و ميدان عمل، «كربلا».

در سال 61 هجرى كه نيم قرن از رحلت پيامبر اسلام مى‏گذشت، جامعه اسلامى گرفتار حاكمانى شده بود كه تحريف دين و كشتن آزادگان و هتك حرمتهاى الهى و احياى جاهليت‏سياه و دنيازدگى و ستمگرى و شكمبارگى و شهوترانى كمترين و كوچكترين فسادهايشان بود.

حسين بن على(ع) قيام كرد، تا دست‏يزيد تبهكار را از سرنوشت امت اسلام كوتاه سازد. زمانه دشوارى بود; امتحانى پيش آمده بود كه دينداران واقعى كم شده بودند و مردان جهاد و شهادت كمتر يافت مى‏شدند; اكثر مردم به «زندگى‏» روى آورده بودند!

حسين(ع) براى احياى حق و اسلام، مردانه قدم به ميدان گذاشت و نهضت ضد يزيدى خود را -كه ضد كفر و ستم بود- با يارانى مصمم و وفادار و حق‏شناس به انجام رساند.

اصحاب او اندك بودند، ليكن درعاشورا كيفيت مطرح بود، نه كميت; ايمان و عشق به شهادت در راه خدا ملاك بود، نه فزونى جمعيت و زيادى نفرات.

اغلب همراهان حسين بن على‏«ع‏»، عابدان شب زنده‏دار، زاهدان وارسته، قاريان قرآن شناس، قهرمانان با بصيرت، معلمان سلحشور و مجاهدان پرهيزكارى بودند كه آثار عبادت‏و تهجد در سيمايشان هويدا بود. حضور تنى چند از صحابه پيامبر اسلام و حواريون حضرت امير در سپاه اندك سيد الشهدا قداست و وجهه و معنويتى پر شكوه به جمع آنان بخشيده بود.

در نوشته حاضر با چهره تابناك و شخصيت‏برجسته يكى از يلان دلاور و شيران بيشه شجاعت و ايثار و حماسه‏آفرينى آشنا مى‏شويم، تا شايد اين آشنايى، ما را در پيروى و تاسى به آنان يارى رساند.

اين قهرمان عابد و عارف، «حبيب بن مظاهر» است كه نامش آشناست و با كربلاى حسين و عاشوراى شهادت، پيوندى ناگسستنى دارد.

برخى از عاشوراييان، جزء مسلمانان فداكارى بودند كه حتى حضور رسول خدا(ص) را هم درك كرده بودند، و بعضى‏شان از دليرمردان ركاب اميرالمؤمنين و ياران آن حضرت بودند كه در حضورش با دشمنان حق جنگيده و در شمار اصحاب امام مجتبى (ع) هم بوده‏اند و سرانجام حسين‏بن على(ع) را دركربلا يارى كرده و دراين راه به شهادت‏رسيده‏اند.

حبيب و ياران ديگر ابا عبدالله الحسين(ع) در روز عاشورا، از چنان عظمت و شكوه و مقامى برخوردار بودند كه مايه غبطه همگان است. تعبيراتى را كه امام صادق(ع) درباره آنان به كار برده است، بسيار ارزشمند است.

القابى همچون «اوليا و دوستان خدا»، «برگزيدگان پروردگار»، «ياران وفادار دين خدا»، «انصار پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين‏»، «پاكان رستگار و سعادتمند» و... از زبان امام صادق(ع) درباره آنان صادر شده است (1) .

كدام مكتب و آيين و ملت و نژاد، به اندازه اسلام در داشتن سرمايه‏هاى انسانى غنى است؟

در كدام مسلك و دين، اين همه شخصيتهاى برجسته و الهام بخش مى‏توان يافت؟

درود بر اسلام كه اين همه ذخاير معنوى دارد، درود بر اين پاكمردان متعهد و شهيدان جاويد كه آبروى اسلام و قرآنند، و «اسوه‏»هايى براى الگوگيرى و پيروى كردن.

اميداست كه اين نمونه‏هاى متعالى براى همه ما و همه رزمندگان پرتوان جبهه نورانى اسلام و براى همه آزادگان دنيا سرمشق كمال جويى و فضيلت‏يابى باشد.

حبيب بن مظاهر اسدى (2)

سابقه در دين و خدمت‏به اسلام و درك محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبيب بن مظاهر بود. حبيب بزرگمردى از طايفه افتخار آفرين «بنى اسد» بود. او يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد. كودكى‏اش همزمان با سالهايى بود كه پيامبر در مكه مردم را به توحيد دعوت مى‏كرد، و جوانى‏اش، هم عصر با دوران حكومت الهى رسول‏خدا در مدينه و آن سالهاى جهاد و حماسه و فداكارى در راه دين خدا بود.

فيض ديدار پيامبر، توفيقى بود كه حبيب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دين و حكمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشان تعاليم جاودان اسلام آشنا ساخت.

حبيب از اصحاب پيامبر به حساب مى‏آمد و از آن حضرت حديثهاى زيادى شنيده بود. صحابى بودن اين چهره عظيم‏الشان تاريخ اسلام (3) مقام و موقعيت او را والاتر ساخته بود و شركت او در سن 75 سالگى درنهضت كربلا و دفاع مسلحانه‏اش از حسين بن على(ع) از صحنه‏هاى پر شكوه و سرشار از معنويتى است كه فقط در جبهه‏هاى نورانى مؤمنان حق پرست‏يافت مى‏شود.

در دوران اميرالمؤمنين(ع)

پس از وفات پيامبر، حبيب بن مظاهر در خط ولايت على‏بن ابى‏طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمه‏سار زلال حقيقت و حجت‏بى‏نظير الهى و وارث علوم پيامبر مى‏شناخت. از اين رو، به آن حضرت روى آورد و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه على بن ابى‏طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و از حاملان علوم على -عليه السلام - بود (4) . حبيب بن مظاهر در رديف ياران فداكارى همچون ميثم تمار، رشيد هجرى، عمروبن حمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهايى از مولاى خود فرا گرفته بود، كه يكى از آنها «علم بلايا و منايا» بود; يعنى پيشگويى حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده و تاريخ و كيفيت‏شهادت خود و ديگران.

به نمونه مشهورى كه در اين باره نقل شده است توجه كنيد:       

ميثم تمار، سوار بر اسب از نزديك جايى كه جمعى از طايفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى‏كرد. در اين حال، حبيب‏بن مظاهر را ديد كه او نيز سوار بر اسب بود. آن دو به يكديگر نزديك شدند، تا حدى كه گردن اسبهايشان به هم مى‏خورد و گفتگويى طولانى كردند. در آخر، حبيب بن مظاهر خطاب به ميثم گفت: گويا پيرمرد خربزه فروشى (5) را مى‏بينم كه در راه عشق و محبت دودمان پيامبر(ص)، او را به دار آويخته‏اند و بر چوبه دار، شكم او را پاره مى‏كنند.

ميثم هم گفت: من هم خوب مى‏شناسم مرد سرخ رويى را كه گيسوانى دارد (منظورش خود حبيب بن مظاهر بود) و به عنوان يارى فرزند رسول خدا، حسين بن على، به ميدان مى‏رود و كشته مى‏شود، و سربريده‏اش را در كوفه مى‏گردانند.

آنان پس از اين گفتگو، از هم جدا شدند. كسانى كه آنجا بودند و اين گفتگو را از آن دو شنيده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خيال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى‏كردند كه «رشيد هجرى‏» از راه رسيد و ازآنان سراغ ميثم و حبيب را گرفت. به او گفتند: همين‏جا بودند و چنين و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشيد گفت: خداوند، ميثم را رحمت كند; فراموش كرد كه اين مطلب را هم اضافه كند كه به آورنده سر بريده حبيب در كوفه صد درهم بيشتر جايزه مى‏دهند و آنگاه آن سر را در شهر مى‏گردانند!

حاضران به يكديگر گفتند: اين يكى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نكشيد كه ميثم را بر در خانه «عمروبن حريث‏» بر فراز چوبه دار، آويخته ديدند و سر حبيب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را كه آن روز گفته شده بود به چشم ديدند (6) .

روزگار گذشت و خلافت‏به اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد. حبيب بن مظاهر هم به كوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش على(ع) باشد.

حبيب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبيب بن مظاهر يكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مى‏آمد كه در زمره ياران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايى و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا، در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت‏به امام و اهل‏بيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافت على(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود (9) . حبيب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت‏به امام، جزء «شرطة الخميس‏» (10) به حساب آورده‏اند (11) .

حبيب چهره‏اى زيبا داشت، جمال معنوى‏اش هم به‏حدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپيده فجر، ختم قرآن مى‏كرد و به نيايش و عبادت خدا مى‏پرداخت (12) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت و بار يك عمر تقوا و ايثار و تجربه و آگاهى و بصيرت را به دوش مى‏كشيد، تا در سالهاى آينده هم، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امام و يارى دين بكوشد.

در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت اميرمؤمنان على - عليه السلام اوضاع اجتماعى - سياسى جامعه اسلامى بحرانى‏تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنه سياسى كشور كنار زده شد. معاويه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و ديكتاتورم‏آبانه معاويه در طول بيست‏سال حاكميتش در قلمرو مملكت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبليغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شيعيان پيرو اهل بيت در شديدترين وضع خفقان بارى به سر مى‏بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعيد و قطع حقوق و اخراج از كار، از رايجترين شيوه‏هاى سياست معاويه نسبت‏به آزاد مردان پاك بود.

در همين دوران بسيار تلخ بود كه امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاويه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسيد. امامت‏شيعيان به حسين بن على(ع) رسيد، ولى سياست معاويه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شيعيان به امام حسين(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سكوت داد. (13) تا اينكه بالاخره در سال شصت هجرى معاويه از دنيا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالايق و شرابخوار و فاسد او «يزيد» رسيد.

روشن است كه در اين سالهاى طولانى، حبيب بن مظاهر هم مانند بسيارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى‏خورد و كارى از دستش بر نمى‏آمد. حبيب پيرو امام بود و در موضعگيريهاى اجتماعى - سياسى تابع حجت‏خداوند بود.

حسين بن على(ع) تن به بيعت‏با يزيد نداد و از مدينه به مكه هجرت فرمود. حضور امام در مكه و اقامت چند ماهه‏اش در آن شهر، به گوش افراد زيادى رسيد. از جمله شيعيان كوفه هم از اين ماجرا با خبر شدند و در خانه «سليمان بن صرد خزاعى‏» جلسه‏اى تشكيل دادند. سليمان كه از چهره‏هاى سرشناس شيعه و از شخصيتهاى معروف كوفه بود و به آل على عشق مى‏ورزيد، براى حاضران، از مرگ معاويه و جانشينى يزيد و امتناع امام حسين(ع) از بيعت‏با او و عزيمت آن حضرت به مكه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعا مصمم به يارى اويند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومت‏يزيد را سرنگون كنند، آمادگى خود را طى نامه‏اى به امام ابلاغ‏نمايند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نيستند، چنين كارى نكنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازى‏براى حق بودند. سليمان هم از آنان خواست تا نامه‏اى نوشته و حسين(ع) را به كوفه دعوت نمايند، تا در راس جريان مبارزه، هدايت مردم را در جهاد عليه يزيد به عهده گيرد.

نخستين دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان كوفه براى امام نوشته و به مكه ارسال شد; امضا كنندگان، عبارت بودند از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حركت‏به سوى كوفه و هدايت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)

يزيد در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاى زيادى مى‏كرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم و مخاطره آميزى بود كه توسط حبيب و ديگر همفكرانش انجام گرفت.

پس از اين نامه، نامه‏هاى فراوان ديگرى به حسين بن على ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و در اولين فرصت‏خود را به كوفه برساند.

در نهضت مسلم بن عقيل

دعوتها و اعلام حمايتهايى كه از سوى كوفيان به امام حسين مى‏رسيد، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزيابى دقيق اوضاع و شرايط و ميزان آمادگى مردم، نماينده‏اى ويژه به كوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. مسلم پيام و نامه امام را به مردم ابلاغ كرد و منتظر عكس‏العمل آنان بود.

در اولين جلسه «عابس شاكرى‏» - كه از شيعيان بود - خطابه پرشورى ايراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقيل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى‏دهم، چون نمى‏دانم در دلهايشان چيست. سوگند به خدا كه من نظر و آمادگى خودم را به تو بازگو مى‏كنم.به خدا سوگند! اگر بخوانيد، اجابتتان مى‏كنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگيد، و با شمشيرم در پيش روى شما با دشمن آن قدر پيكار خواهم كرد، تا به ديدار خدا برسم و در اين كار، چشم اميدم فقط به پاداش خداوند است....»

شرايط انتخاب پيش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى‏طلبيد.

«حبيب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى‏گويى؟ رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با كوتاهترين سخن بيان كردى ... [آنگاه گفت:] به خداى يكتا سوگند! هم بر همين راى و عقيده‏ام كه او بيان كرد.» (15)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى‏آمدند و با مسلم بن عقيل براى يارى حسين(ع) بيعت مى‏كردند.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترين كسانى بودند كه بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حكومتى، براى مسلم بن عقيل از مردم بيعت مى‏گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى كرده بودند كه بنا بود به رهبرى امام حسين(ع) انجام گيرد.

ابن زياد، حاكم جديد كوفه وقتى به اين شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، كار بيعت مخفيانه تر شد و شرايط سخت‏ترى پيش آمد، ولى حبيب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اينكه اوضاع، دگرگون شدوقيام زودرس مسلم پيش آمد و مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند. در اين شرايط بود كه قبيله و عشيره حبيب بن مظاهر و مسلم‏بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان كردند، تا از گزند خون آشامان ابن زياد درامان بمانند (16) ; زيرا ابن زياد چهره‏هاى مؤثر درنهضت كوفه را شناسايى، دستگير و زندانى يا اعدام مى‏كرد (17) .

پيوستن به كاروان كربلا

عشق وقتى در سرافتد، پير و برنايى ندارد مستيى كز عشق خيزد، هيچ صهبايى ندارد مى‏رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستان در ستيزد موسپيدى كز عطش نايى ندارد عشق مولا مى‏تراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامت‏خود نيز شولايى ندارد (18)

امام حسين(ع) از مكه عازم كوفه بود. «كاروان شهادت‏»مى‏بايست مجمعى از زبده‏ترين انسانهاى فداكار وخالص باشد كه هيچ انگيزه‏اى جز خدا و نصرت دين او درسرنداشته باشند. چنين كاروانى از مكه به كربلا مى‏رفت وحيف بود كه حبيب بن مظاهر در اين قافله نور نباشد. هر چند همه كسانى هم كه از مكه همراه امام شدند، تا كربلا نماندند، زيرا با انگيزه‏هاى ديگرى آمده بودند، نه براى شهادت.

«بسا كسند از اين همرهان «آرى‏» گوى كه دل به وسوسه راه ديگرى دارند بسا كسند كه جايى موافقان رهند كه خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است بدين سبب، نخست‏بايد آيين همرهى دانست.

ابا عبدالله الحسين هنگام حركت‏به كوفه، طى نامه‏اى براى حبيب بن مظاهر نوشت:

از حسين بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقيه، حبيب بن مظاهر:

اما بعد،اى حبيب! تو خويشاوندى و نزديكى ما را به‏رسول خدا(ص) مى‏دانى و ما را بهتر از هركس مى‏شناسى; تو كه صاحب اخلاق نيكو و غيرت مى‏باشى، پس در فدا كردن جان در راه ما دريغ مكن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قيامت‏به تو عطاكند.» (19)

هماى سعادتى بود كه بر سر حبيب نشست و پيك افتخارى‏بود كه در خانه او را زد: مژده و بشارتت‏باد اى حبيب بر بهشت‏خدا، كه پاداش جهاد و شهادت در راه اوست.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، اين دو يار همراه‏ودو شجاع همرزم، خبر نزديك شدن كاروان امام‏حسين رابه‏كوفه شنيدند. از سويى خاطرهايشان ازبى‏فايى و سست‏عهدى مردم كوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى ديگرشوق ديدار حسين بن على، آتشى در دل شيفته‏آنان بر پا كرد، تصميم گرفتند كه خود را به امام برسانند.

امام قبل از آنكه به كوفه برسد، در سرزمين كربلا محاصره‏شد. ماموران «ابن زياد» هم براى جلوگيرى از پيوستن كوفيان وفادار به حسين به كاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج كوفه را در كنترل داشتند; ولى اين دو پيرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند كه به هر قيمتى شده خود را به حسين بن على برسانند و او را يارى كنند. آنان‏شبها راه مى‏رفتند وروز استراحت مى‏كردند، تا اينكه سرانجام در هفتم محرم، در كربلا به كاروان آن حضرت پيوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبت‏حسين و به عشق شهادت مى‏تپيد.

حبيب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسيد، آنچه كه ديد،عبارت بود از يارانى اندك و دشمنانى بسيار! به امام عرض كرد: در اين نزديكى قبيله‏اى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مى‏دهيد پيش آنان بروم و آنان را به يارى شما فرا بخوانم، شايد خداوند هدايتشان كند و مايه دفاع از شما گردند.

حسين بن على هم اجازه داد. حبيب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شركت كرد و ضمن موعظه و ارشاد،در سخنانش گفت:

برايتان هديه نيكى آورده‏ام، بهترين چيزى كه رهبر قومى براى آنان مى‏آورد. اينك اين حسين بن على، فرزند اميرالمؤمنين و فاطمه زهراست كه دركنار و نزديك شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى كه دشمنانش او را محاصره كرده‏اند تا به قتلش‏برسانند. آمده‏ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پيامبر درباره وى دعوت كنم; به خداوندسوگند! اگر يارى‏اش كنيد، پروردگار، شرافت دنيا و آخرت را به شما خواهد داد.من اين كرامت را از اين جهت مخصوص شما قرار دادم كه شما قوم من هستيد و از نزديكترين بستگان من به حساب مى‏آيد.

يكى از آنان به نام «عبدالله بن بشير» برخاست و گفت:

اى حبيب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى كه يك انسان به عزيزترين كسانش مى‏دهد؟ من اولين كسى هستم كه دعوت تو را لبيك مى‏گويم... .

ديگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پيوستن به حسين و يارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار اين افراد به هفتاد يا نود نفر مى‏رسيد وتصميم‏گرفتند به سوى كربلا عزيمت كنند; اما جاسوس‏خيانتكارى از وابستگان عمرسعد در ميانشان بود كه‏به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بيرحمى چون «ازرق‏» رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان‏گسيل كرد. ماموران، همان شب به آنان رسيدند و مانع‏حركتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان‏اسدى درگير جنگ شد و فريادهاى حبيب‏بن مظاهر هم كه از آنان مى‏خواست از سر راهشان كنار روند، به جايى نرسيد.

وقتى آن گروه از بنى اسد ديدند كه با جمعيت اندكشان ياراى مقابله و ايستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزير در تاريكى شبانه به خانه‏هاى خويش برگشتند.

حبيب بن مظاهر، نزد حسين(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان يشاء الله، ولاحول ولاقوة الا بالله (21) ; هر چه كه خدا خواهد، همان شود، و نيرويى جز قوت پروردگار نيست.»

گرچه در آن لحظه طايفه بنى اسد نتوانستند به يارى امام بشتابند، ولى در اين نيت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهل يت‏بودند، و همانها بودند كه پس از پايان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بيت، به سرزمين خونين كربلا آمدند، تا آن جنازه‏هاى مطهر را به خاك بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت يك نقابدار جوان، براى راهنمايى آنان در شناسايى و دفن پيكر شهدا، به آن محل آمد.

تبليغ در جبهه

ديديم كه حبيب بن مظاهر براى سعادتمند كردن ديگران چقدر دلسوزانه تلاش مى‏كرد،حتى با صحبتهايش براى جمعى از «بنى اسد»، آنان را آماده فداكارى در راه امام كرده بود، كه ممانعت نيروهاى دشمن، امكان پيوستن آنان را به كاروان حق از بين برد.

تبليغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با يزيديان و جنگيدن با حسين، حتى در عرصه كارزار هم از ياد حبيب نمى‏رفت.

عمرسعد وقتى به كربلا رسيد، براى گفتگو با حسين، چند پيك در چند نوبت پيش آن حضرت فرستاد. اولى كه عنصر پليد و خائنى به نام «كثير بن سعد» بود، از سوى ياران حسين رد شد; زيرا موجود خطرناك و تروريستى بود و حاضر نشد براى رسيدن به حضور امام، حتى سلاحش را بر زمين بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص ديگرى به نام «قرة بن قيس‏» فرستاد. وقتى پيش مى‏آمد، حسين بن على پرسيد: آيا او را خوب مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبيله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى‏شود، من او را قبلا به حسن عقيده مى‏شناختم. او كسى نبود كه با يزيديان همگام باشد، اهل ايمان و تقوا بود و گمان نمى‏كردم كه سرانجام كارش به همكارى با سپاه كوفه منجر گردد!

قره به حضور حسين بن على(ع) رسيد و گفتگوهايى انجام دادند و پيام عمر سعد را به امام رسانيد. وقتى كه مى‏خواست‏برگردد حبيب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوى ظالمان مى‏روى؟ بيا حسين را يارى كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسين را مى‏رسانم، آن گاه فكر خواهم كرد (22) .                                                          

ولى قره رفت و باز نيامد (23) .

مورد ديگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسين بن على(ع) برادرش عباس را ماموركرد، تا از نيت و برنامه اين مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراه بيست نفر از سواران كه حبيب و زهير هم جزء آنان بودند - تا پيش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسيد: چه شده و چه مى‏خواهيد؟ گفتند: فرمان امير، عبيدالله زياد رسيده است كه يا جنگ، يا تسليم بى قيدو شرط. عباس فرمود: شتاب نكنيد، تا از ابا عبدالله الحسين(ع) كسب نظر و تكليف كنيم. ديگران ايستادند و عباس بن على با شتاب به سوى حسين برگشت. در اين فاصله ياران حسين با آنان گفتگوهايى داشتند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مى‏خواهى با آنان صحبت كن، يا من صحبت كنم. زهير گفت: چون تو پيشنهاد كردى، خودت سخن آغاز كن. حبيب، رو به آن گروه كرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قيامت، چه بد مردمانى هستند، آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذريه پيامبرش را كشته‏اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخيز و ذاكران خدا را به قتل رسانده‏اند... (24) .»

اين سخنان - كه شايد موجب بيدارى و جدانهايى مى‏شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نيامد، و يكى از آنان سخن حبيب را قطع كرد و گفت: بس كن حبيب! تو تا مى‏توانى خود ستايى مى‏كنى.

البته زهير هم پاسخ ياوه‏هاى او را همان‏جا داد و سرانجام قرار بر اين شد كه آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى داده شود (25) . حبيب و ديگر ياران حسين درآن آخرين شب نورانى به نيايش و عبادت پرداختند.

شب عاشورا

آن شب، هر كس آخرين توشه معنوى خويش را از زندگى بر مى‏گرفت. حسين بن على(ع) به تنهايى از خيمه خويش خارج شد، تا از خندقها ووضعيت پشت‏خيمه‏ها بازديد كند.متوجه شد كه «نافع‏» (يكى از يارانش) هم در پى او مى‏آيد.

پرسيد: كيست؟ نافع است؟

نافع بن هلال پاسخ داد: آرى، منم فدايت‏شوم، اى فرزند پيامبر!

امام پرسيد: چه چيزى باعث‏شد در اين هنگام از شب بيرون آيى؟

نافع: سرور من! بيرون آمدن شما در اين شب به سوى اين فاسد تبهكار (ابن سعد) مرا نگران ساخت.

امام: بيرون آمدم تا پستى و بلنديهاى اينجا را بررسى كنم، كه مبادا كمين گاهى براى حمله دشمن از پشت‏باشد.

آنگاه در حالى كه امام دست چپ نافع راگرفته بود و باز مى‏گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند كه وعده‏اى است كه تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خويش در آن سرزمين).

و به نافع گفت: اى نافع! از ميان اين كوه راهى پيدا كن و خودت را نجات بده.

نافع گفت: آقاى من! مادرم به عزايم بنشيند، اگر چنين كنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگهاى گردنم قطع گردد....

امام از نافع جدا شد و درون خيمه خواهرش زينب(ع) رفت. نافع ايستاده بود و انتظار حسين را مى‏كشيد.

زينب به برادرش گفت: آيا از باطن يارانت اطمينان خاطردارى كه هنگام سختى و كشاكش نيزه‏ها تو را رها نكنند؟

امام فرمود: آرى خواهرم! اينان را آزموده‏ام. همه اينان دليرمردانى هستند كه شيفته شهادتند، آن گونه كه كودك به شير مادرش مشتاق است.

نافع كه سخنان اين خواهر و برادر را شنيده بود، بسرعت نزد حبيب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و همچنين تعبير امام را درباره اصحابش براى او نقل كرد.

حبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اكنون مى‏رفتم و تا شمشير در كف دارم با آنان مى‏جنگيدم.

نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بيا به اتفاق ديگر اصحاب، حضورشان برسيم و دلهايشان را آرام كرده و ترس را از آنان زايل كنيم.

حبيب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنين صدا زد:

«انصار خدا و پيامبر كجايند؟

انصار فاطمه و ياران اسلام و اصحاب حسين كجايند؟»اصحاب همچون شيران خشمگين، با شتاب از خيمه‏ها بيرون آمدند، عباس بن على هم در ميانشان بود، كه به خواسته حبيب، عباس و ديگر افراد از بنى هاشم به خيمه‏هاى خود بازگشتند. حبيب ماند و بقيه اصحاب.

آنگاه حبيب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غيور و با حميت، آنچه را كه از نافع شنيده بود بيان كرد، تا ميزان آمادگى آنان را ببيند.

اصحاب، شمشيرها را از نيام كشيدند و گفتند: حبيب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوى ما سرازير شود، سرهايشان را شكار كرده و آنان را به بزرگانشان ملحق خواهيم نمود و نگهبان عترت و ذريه پيامبر خواهيم بود.

حبيب گفت: پس با هم به سوى حرم رسول الله برويم و ترسشان را زايل كنيم.

همگى رفتند و بين طنابهاى خيمه‏ها ايستادند.

حبيب گفت:

سلام بر شما اى سروران ما! سلام برشما اى خاندان رسالت! اين شمشيرهاى جوانانتان است كه سوگند خورده‏اند آن را غلاف نكنند، تا اينكه به گردن بدخواهان شما برسانند، و اين هم نيزه غلامان شماست كه سوگند خورده‏اند آن را كنار ننهند، مگر اينكه در سينه آنان كه ندا دهنده شما را پراكنده ساختند، بنشانند. (26)

در اين لحظه، حسين بن على(ع) بيرون آمد، و در مقام قدردانى و تشكر از اين همه ايثار و فداكارى، به آنان فرمود:«اصحاب من! خداوند از سوى اهل بيت پيامبرتان، بهترين پاداش را به شما بدهد!» (27)

ياران امام مى‏دانستند كه اين لحظه‏هاى پربها در اين آخرين شب، ارزشمندترين سرمايه‏هاى آنان است كه به ملكوت اعلى و به جاودانگى شهادتشان مى‏رساند.

يك شب، و اين همه سرشار از ارزش، يك شب، و اين همه گرانبها و قدر گونه، دريغ بر كسى كه ارزش شبهاى قدر زندگى خويش را نشناسد! و ياران حسين، چه خوب از بهاى «شب عاشورا» آگاه بودند.

شبى كه بيعت‏خود را زهمرهان برداشت امير عشق، ز دل خاست واى واى حبيب زدل به دوست چنين گفت: كاى چراغ اميد تويى قرار دل و مايه بقاى حبيب كجا روم، چه كنم؟ بى‏تو چون توانم نيست خدا نياورد آن روز از براى حبيب حبيب اگر چه بود پير، عشق اوست جوان ببين هزار شرر شوق در دعاى حبيب (28)

و اگر جز اين بود، حبيب، محبوب دلها نمى‏شد و نام جاويد نمى‏يافت.

شوق شهادت

پير شهر خاموشم، مرد جان فشانيها پيرم و به سر دارم، عشقى از جوانيها ري‏گ ري‏گ اين صحرا مى‏شناسد عشقم را بس كه هر كجا دادم، عشق را نشانيها (29)

شعار نيست، واقعيت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.

وقتى كسى ميان خود و ديدار خدا و بهشت جاودان و رسيدن به حضور پيامبر و ائمه و صديقان و شهيدان بزرگ، فقط يك شب فاصله مى‏بيند،و خود را در آستانه اين فيض بزرگ مشاهده مى‏كند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خويش، در اين «سير الى الله‏» آگاه باشد و شادى نكند، پس چه كند؟ خوشحالى از شهادت، ويژه كسانى است كه به اين آگاهى ارزشمند و به علم اليقين رسيده باشند، و حبيب بن مظاهر، از اين جماعت‏بود.

اصحاب امام حسين وقتى دانستند كه در پيش روى يادگار پيامبر و امام بزرگوار خويش، در راه خدا كشته خواهند شد، از خوشحالى در پوست نمى‏گنجيدند و به شوخى و مزاح مى‏پرداختند. حبيب بن مظاهر در حالى كه مى‏خنديد و شادى وجودش را فرا گرفته بود، پيش اصحاب رفت. يكى از آنان به نام «يزيد بن حصين تميمى‏» از روى نارضايتى و اعتراض گف:

«الآن كه وقت‏شوخى و خنده نيست!»

حبيب بن مظاهر جوابى داد كه ازعمق ايمان او خبر مى‏داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعيتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چيزى نمانده كه اين طغيانگران با شمشيرهايشان بر ما بتازند و ما به حورالعين بهشت‏برسيم.» (30)

يكى ديگر هم از اصحاب كه شادى و شوخى مى‏كرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال‏آن كه زمان انجام دادن كار بيهوده نيست! گفت: بستگان من مى‏دانند كه من نه در جوانى و نه در پيرى، اهل بيهودگى ولغو نبوده‏ام، اما شادم از آنچه كه ملاقاتش خواهيم كرد. فاصله ما تا بهشت، حمله اين قوم با شمشيرهايشان است. (31)

اين گونه شوق شهادت طلبى را در كجا مى‏توان يافت؟ جز در مكتبهاى الهى و در سايه تعليمات اولياى دين و حجتهاى پروردگار كه اين گونه افق بينش هواداران راگسترده و عميق و روشن مى‏سازند! از نمونه‏هاى عينى اين روحيه در ميان رزمندگان اسلام در جبهه‏هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى‏گوييم، كه هر چه هست، همه الهام از كربلاست و اينان شاگردان مكتب عاشوراى حسينى‏اند.

عاشورا، روز حماسه

صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زيادى براى جانبازى و ايثار جان به چشم مى‏خورد. حسين بن على(ع) نيروهاى خود را آرايش نظامى داد; حبيب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نيروهاى خويش ساخت و زهير را به جناح راست گماشت.

نيروهاى امام گرچه اندك بودند، ولى يك دنيا عظمت و شجاعت و ايمان را با خود به همراه داشتند. حبيب بن مظاهر از برجسته‏ترين اصحاب امام بود. در حمله‏هاى انفرادى، هر كس در ميدان او را صدا مى‏زد، بسرعت درخواست او را اجابت مى‏كرد و روياروى حريف مى‏ايستاد. از جمله يك بار، «سالم‏» غلام زياد، و «يسار» غلام عبيدالله براى جنگ به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند.

يسار با غرور و تكبر پا به ميدان نهاد و اعلام كرد كه تنها بايد يكى از چند نفر: حبيب، زهير و يا برير (از سرداران سپاه‏امام) به مبارزه با من بيايند. حبيب و برير بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسين به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمير» را كه داوطلب بعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاك را به هلاكت رساند. (32)

حبيب در همه صحنه‏ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقويت جبهه او، با شمشير و زبان و خطابه و هر كارى كه از او ساخته رسالت‏خود را بود انجام مى‏داد.

در همان صبح عاشورا كه امام حسين براى ارشاد دشمن‏واتمام حجت‏بر آنان، آن خطابه پرشور و بيدارگرش رابيان‏فرمود: «نسب مرا در نظر بگيريد و بنگريد كه آيا كشتن‏من‏به صلاح شماست؟ آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم؟...»

شمر سخن آن حضرت را قطع كرد و گفت: «او (امام) خدا را بر يك حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مى‏كند (33) ، اگر بدانم كه او چه مى‏گويد»غيرت دينى حبيب بن مظاهر نگذاشت كه او تماشا گرهتاكى و اهانت‏شمر باشد در پاسخ او گفت:

«به خدا قسم! مى‏بينم كه تو خدا را بر هفتادحرف مى‏پرستى (كنايه از انحراف شديد شمر و ساختگى بودن تدين او) من هم شاهدم كه در گفته‏ات (كه حرف حسين را نمى‏فهمى) راست مى‏گويى... خداوند بر قلب تو مهر زده و از درك حقيقت محرومى...» (34)

بدين ترتيب شمر منكوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.

جنگ تن به تن شروع شده بود; ياران فداكار امام، در آن مقطع تاريخى، يكايك به جهاد مى‏پرداختند و پس از مبارزاتى به شهادت مى‏رسيدند.

مسلم بن عوسجه (از دوستان ديرين حبيب) وقتى به ميدان رفت و در آخرين لحظه‏ها بر زمين افتاد، در خون خود مى‏غلطيد كه هم حسين بن على و هم حبيب بن مظاهر بر بالين او حاضر شده بودند. هنوز رمقى در تن مسلم بود كه حبيب به او گفت:

مسلم! برايم مرگ تو سخت وناگوار است! تو را به بهشت مژده مى‏دهم.

مسلم با صداى ضعيفى گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد!

آنگاه حبيب افزود:

مسلم! اگر بعد از تو كشته نمى‏شدم، دوست داشتم كه تمام وصيتهايت را به من بگويى، چرا كه تو هم در قرابت و هم در دين بر گردن من حق دارى.

مسلم بن عوسجه كه با زحمت‏سعى مى كرد سخن بگويد، گفت: تو را وصيت مى‏كنم به اين مرد (امام حسين)، تا دم مرگ با او باش و در ركابش بمير!

حبيب گفت:به خداى كعبه سوگند كه چنين خواهم كرد (35) ، و چشمان مسلم بن عوسجه براى هميشه بسته شد.

اين وفادارى خالصانه اين دو دوست نسبت‏به امام بود كه آنان را در زمره برترين شهداى كربلا قرار داد; ياد هر دو گرامى باد.

ظهر عاشورا، امام حسين(ع) براى بر پاداشتن آخرين نماز، مهلتى خواست. «حصين بن تميم‏» - كه از نيروهاى خبيث دشمن بود فرياد زد: حسين! نماز تو كه قبول نيست!

حبيب بن مظاهر از اين اهانت لئيمانه خشمگين شد و درپاسخ آن مرد گفت: خيال كرده‏اى كه نماز خاندان پيامبر قبول نيست، ولى نماز تو قبول است، اى الاغ! سپس به يكديگر حمله كردند; حبيب بن مظاهر با شمشير بر سر اسب حصين بن‏تميم زد، اسب بر زمين افتاد و سوارش را هم بر زمين كوبيد. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبيب بن مظاهر خلاص كردند، و حبيب خطاب به آنان چنين گفت:

اى بدترين قوم از نظر نام و نيرو، سوگند مى‏خورم كه اگر ما به اندازه شما يا جزئى از شما بوديم، از بيم شمشيرهاى ما فرار مى‏كرديد و دشت را رها مى‏ساختيد. (36)

آخرين لحظه‏هاى فداكارى حبيب بن مظاهر فرا رسيد. آن مجاهد پير و سالخورده كه خون در رگهايش هنوز جوان بود، با شمشيرى آخته به آنان حمله كرد و با چنان شور و حماسه‏اى پيش تاخت كه عرصه كارزار را به تلاطم در آورد. او در حالى كه به ميان سپاه دشمن نفوذ كرده بود و آنان را از دم تيغ مى‏گذراند، اين گونه رجز مى‏خواند:

«من، حبيب، پسر مظاهرم و زمانى كه آتش جنگ برافروخته شود، يكه سوار ميدان جنگم. شما گرچه ازنظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ليكن ما از شما مقاومترو وفادارتريم; حجت و دليل ما برتر، ومنطق ماآشكارتر است و ازشما پرهيزكارتر و استوارتريم.» (37)

حبيب بن مظاهر با آن كهنسالى، شمشير مى‏زد و دشمنان را مى‏كشت. حدود 62 نفر از يزيديان را به خاك افكند و همچنان دلاورانه مى‏جنگيد، تا اينكه شمشيرى بر فرق او اصابت كرد و يكى هم با سرنيزه به او حمله كرد و حبيب بر زمين افتاد. حصين بن تميم كه چند لحظه قبل با خفت و خوارى از چنگ حبيب گريخته بود، به تلافى آن شكست و بى‏آبرويى به حبيب حمله كرد و حبيب بن مظاهر را كه مى‏خواست دوباره براى جنگ برخيزد، با ضربه‏اى بر سرش، دوباره به زمين افكند.

موهاى سفيد صورتش از خون رنگين شد. دستها را بالا آورد كه خون را از برابر ديدگانش پاك كند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، كه نيزه‏اى او را از پاى افكند و بر خاك افتاد.

رمقى در تن داشت و خرسند بود كه «جان‏» خويش را در راه حق مى‏دهد و «خون‏» خود را در پاى نهال حقيقت و دين نثار مى‏كند.

«بديل بن صريم‏» كه اولين ضربه كارى را بر حبيب وارد كرده بود، پياده شد و خود را به حبيب رساند و با عجله، سر مطهر اين شهيد بزرگ را از تن جدا كرد (38) .

داغ اين شهيد، بر ياران حسين(ع) بسيار گران بود; حسين بن على خود را به بالين او رساند، تا شهادتش را - كه معراج جان به آستان جانان بود - تبريك گويد.

شهادت حبيب بن مظاهر، چنان در حسين بن على(ع) اثر گذاشته بود كه در شهادتش فرمود:«پاداش خود و ياران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مى‏برم.» (39)

درود خدا و رسول بر حبيب بن مظاهر اسدى.

منابع در ادامه...

ادامه نوشته

بهترين ياران

انى لااعلم اصحابا اولى و لاخيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اوصل من اهل بيتى فجزاكم الله جميعا خيرا.      (تاريخ طبرى, ج 7,ص 322)

 در شب عاشورا فرمود:

من اصحاب و يارانى بهتراز ياران خود نديده ام و اهل بيت و خاندانـى بهتر و با وفاتـر از اهل بيت خـود سراغ ندارم, خـداونـد به همه شما جزاى خير دهد.

مقالات

اربعين حسيني و نخستين زائر قبر حسين(ع)

پرسش و پاسخ

اعتقادی
مهدویت
احکام
امام حسین(ع)

احساس مي كنم كه از خدا نااميد شده ام و دعايم مستجاب نمي شود, چگونه بر اين نااميدي غلبه كنم ؟

مسأله اجابت دعا از مسا ئل قطعى در همه اديان الهى است.قرآن مجيد مى‏فرمايد: «اذا سئلك عبادى عنى فانى قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند (بگو) من نزديكم، و دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا بخواند اجابت مى‏كنم».

به عبارت ديگر سنت الهى بر آن تعلق گرفته كه برخى از امور را از طريق دعا و درخواست به انسان عنايت فرمايد و اين راه را براى همه بندگان حتى كسانى كه احيانا گناهانى دارند باز گذاشته است. ليكن اين به معناى آن نيست كه هر بنده‏اى هر چه به هر شكل و در هر شرايطى درخواست كند تماما مطابق خواست او اجابت شود. زيرا اجابت دعا نيز امرى قانونمند و مناسب با ديگر سنت‏هاى جارى الهى در نظام تكوين و مشروط به شرايطى است از جمله:

1 (شرايط مناسب روحى دعا كننده از قبيل تضرع و تواضع در مقابل پروردگار.

2 (مصلحت بودن تحقق خواسته شخص دعا كننده چرا كه در بسيارى از موارد تحقق آن خواسته براى شخص سودمند نيست مثلا رسيدن به مقام يا امكاناتى خاص چه بسا نه تنها به نفع او نباشد بلكه ممكن است مايه دورى او از ايمان و تقوا گردد.

3 (فرا رسيدن زمان مناسب براى تحقق مطلوب، مثلا ممكن است فردى علاقه‏مند باشد كه يك شخصيت علمى ممتاز باشد وتلاش علمى فراوانى كند ولى قطعا در اندك زمان تحقق آن ممكن نيست و سال‏ها بايد بگذرد تا نتيجه تلاش‏هاى خود را به دست آورد.

4 (اخلاص در نيت و انقطاع كامل به خداوند چرا كه عطايا به اندازه نيت و اخلاص در آن سرازير مى‏شوند و در كلام حضرت امير (ع) در نهج البلاغه آمده است: «ان العطيه على قدر النيه»

5 (معقول بودن خواسته انسان.

6 (اقدام براى رسيدن به نتيجه و به كارگيرى ساير عوامل طبيعى نقش دارنده متناسب با سنت‏هاى الهى در نظام خلقت.

7 (از طرفى خداوند گاهى اجابت مطلوب انسان را به علت‏هايى كه صلاح مى‏داند و بر ما پوشيده است به تأخير مى‏اندازد يا آن را به گونه‏اى ديگر تبديل مى‏كند و در واقع به شيوه بهترى اجابت مى‏شود بدون آنكه ما بدانيم.

8 (نكته مهم ديگر اين كه استجابت در آيه شريفه معناى بسيار عميقى دارد ولى غالبا برداشت‏هاى عموم با مفهوم شگرف آن ناسازگار است.

ما همواره خيال مى‏كنيم كه اگر دقيقا همان را كه ما طلب مى‏كنيم در همان زمان و با همان شرايطى كه مى‏خواهيم عمل شود، دعايمان اجابت شده است. در حالى كه چه بسا همين پاسخ نيافتن ما اجابت از سوى خدا باشد. يعنى خداوند منان با طول دادن اجابت ما را بيشتر به حالت انابه و تضرع در درگاهش نگه مى‏دارد و اين لطف بزرگى است كه به اين وسيله ارتباط عبد با معبود حفظ مى‏گردد و در پى آن الطاف بى‏شمار ديگرى نصيبش مى‏شود. مولوى مى‏گويد:

         آن يكى الله مى‏گفتى شبى            تا كه شيرين مى‏شد از ذكرش لبى‏

         گفت شيطان: آخر اى بسيار گو            اين همه «الله» را «لبيك» كو؟

         مى نيايد يك جواب از پيش تخت            چند «الله» مى‏زنى با روى سخت‏

         او شكسته دل شد و بنهاد سر            ديد درخواب او خضر اندر خضر

         گفت: «هين» از ذكر چون وامانده‏اى            چون پشيمانى از آن كش خوانده‏اى؟

         گفت: لبيكم نمى‏آيد جواب            زآن همى ترسم كه باشم رد باب‏

         گفت: آن «الله» تو «لبيك» ماست            و آن نياز و سوز دردت پيك ماست‏

         ترس و عشق تو كمند لطف ماست            زير هر يارب تو لبيك‏هاست‏

امام على (ع) در پاسخ به اين سؤال كه خداوند فرموده: «ادعونى استجب لكم بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را» پس چرا دعا مى‏كنيم ولى دعايمان اجابت نمى‏شود؟ فرمود: زيرا دلهاى شما هشت خيانت كرده است:

ادامه نوشته

اينكه قرآن مى گويد: «الا بذكر اللّه تطمئن القلوب؛ آگاه باشيد ياد خدا آرامبخش دلهاست»، چگونه دل با يا

 ابتدا بايد عوامل نگرانى و پريشانى را بررسى كنيم تا كلام قرآن روشن شود.

1- گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر فكرانسان خودنمائى مى كند اما ايمان به خداوند قادر و متعال، خدايى كه همواره كفالت بندگان خويش را بر عهده دارد مى تواند اين گونه نگرانيها را از ميان ببرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آينده درمانده نيستى خدايى دارى توانا.

2- گاه گذشته تاريك فكر انسان را به خود مشغول مى دارد، نگرانى از گناهانى كه انجام داده، اما توجه به اينكه خداوند غفار و توبه پذير و رحيم است به اوآرامش مى دهد.

3- گاه ضعف و ناتوانى انسان در برابر عوامل طبيعى و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلى و خارجى او را نگران مى سازد، اما هنگامى كه به ياد خدامى افتد و متكى به قدرت و رحمت او مى شود قدرتى كه برترين قدرتهاست و هيچ چيز دربرابر آن ياراى مقاومت ندارد قلبش آرام مى گيرد.

4- گاهى ريشه نگرانيهاى آزاردهنده انسان احساس پوچى زندگى و بى هدف بودن آن است ولى كسى كه به خدا ايمان دارد و مسير تكامل زندگى را به عنوان يك هدف بزرگ پذيرفته همچون افراد بى هدف سرگردان نيست.

5- دنيا پرستى و دلباختگى در برابر زرق و برق زندگى مادى يكى از بزرگترين عوامل اضطراب انسانها بوده و هست اما ايمان به خدا و توجه به آزادگى مؤمن كه هميشه با زهد و پارسايى سازنده و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگى مادى همراه است به همه اين اضطراب ها پايان مى دهد.

6- يك عامل مهم ديگر براى نگرانى ترس و وحشت از مرگ است از آنجا كه امكان مرگ تنها در سنين بالا نيست بلكه در سنين ديگر بخصوص هنگام بيماريها، جنگها، ناامنيها وجود دارد اين نگرانى مى تواند عمومى باشد ولى اگر ما از نظر جهان بينى مرگ را به معنى فنا و نيستى وپايان همه چيز بدانيم اين اضطراب و نگرانى كاملا بجاست اما هرگاه در سايه ايمان به خدا مرگ را دريچه اى به يك زندگى وسيعتر و والاتر بدانيم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسيدن به فضاى آزاد بشمريم ديگر اين نگرانى بى معنى است. و هنگامى كه ديديم اين عوامل- كه البته عوامل نگرانى منحصر به اينها نيست- در برابر ايمان به خدا ذوب و بى رنگ و نابود مى گردد تصديق خواهيم كرد كه ياد خدامايه آرامش دلهاست

تفسير نمونه ج 10 ص 210،

بدبينى از نظر معنوى چه عوارضى دارد؟

سوء ظن نسبت به ديگران موجب وارد شدن ضررهاى فراوان معنوى و حتى مادى به انسان مى‏گردد: حضرت على (ع) فرمود: <مراقب باش كه سوء ظن بر تو غلبه پيدا نكند به درستى كه بدگمانى هيچ رفاقتى را بين تو و دوستت باقى نمى‏گذارد>)1

در اسلام شديدا از ترتيب اثر دادن به گمان‏هاى بيهوده و بى‏اساس منع گشته و از انسان‏ها خواسته شده تا زمانى كه به مساله‏اى يقين و علم پيدا نكرده‏اند درباره آن قضاوت نكنيد چرا كه عمل به ظن و گمان رابطه بين آدميان را دچار تشويش و سستى كرده و اعتماد را در جامعه از بين مى‏برد.

حضرت على (ع) فرمود: <سوء الظن يفسد الامور و يبعث على السرور گمان بد كارها را فاسد كرده و انسان را بر كارهاى زشت وامى‏دارد>)2

حتى در حديثى از رسول اكرم (ص) وارد شده است: <كسى كه به برادر خود سوء ظن داشته باشد به تحقيق به خداوند بدى نموده است زيرا خداوند فرموده: <اجتنبوا كثيرا من الظن از بسيارى از گمان‏هاى بى‏اساس دورى كنيد>.)3

پس به مجرد اين كه كلام و يا عملى را از دوست خويش مشاهده كرديم نبايد آن را بر بدى و سوء قصد وى حمل نماييم. هم‏چنين نبايد ديگران را بدون دليل و مدرك متهم به كارهاى زشت كنيم و.

پيشوايان دينى و امامان (ع) از ما خواسته‏اند كه كارهاى برادران مسلمان خود را بر بهترين شكل حمل نماييم و حتى اگر حمل بر صحت و درستى آن مشكل است تلاش كنيم تا وجه خوبى برايش پيدا كرده واز هرگونه بدگمانى تا قبل از مرحله علم بپرهيزيم)4(. در غير اين صورت هميشه انسان از ديگران و گفتار و كردار آنان وحشت داشته و چنين خواهد پنداشت كه هر عملى كه انجام مى‏دهند عليه او صادر گرديده است.

گفتنى است كه اين امر از صفات منافقان است. قرآن كريم در وصف منافقين مى‏فرمايد: <آنان مانند چوبى خشك بر ديوارند كه هر صدايى بشنوند بر زيان خويش پندارند> (سوره منافقون آيه 3

بدگمانى نسبت به تمامى مردم ممنوع و مذموم است چه رسد به دوستانى كه آنان را قبلا امتحان نموده و براى رفاقت با خود برگزيده‏ايم.

 اما راه‏هاى مبارزه:

ادامه نوشته

براى غلبه بر هواى نفس و دل بريدن از دنيا و فقط به فكر خدا بودن چه بايد كرد؟

در خصوص ياد خدا توجه به چند نكته ضرورت دارد:

1. ذكر اقسامى دارد مانند ذكر زبانى و قلبى. هر يك از انواع ذكر نيز از نظر كميت و كيفيت مراتب بى‏شمار دارد به طورى كه هرگز ذكر يك انسان عادى- هر چند ذكر قلبى باشد- با ذكر پيامبر (ص) و ائمه (ع) برابر نيست.

2. تأثيرگذارى ذكر خدا بر دل امرى قطعى و حتمى است ولى ميزان تأثير هر علتى به قوت و ضعف آن بستگى دارد. تأثير علت قوى نيرومند است و تأثير علت ضعيف ضعيف. با توجه به مراتب متعدد ذكر، ميزان تأثير آن بر افراد نيز بسيار متفاوت است. چه بسا ميزان تأثير مراتب پايين ذكر بسيار نامحسوس باشد.

3. ميزان تأثيرپذيرى دل‏ها متفاوت است. هراندازه قلب انسان پاك‏تر و از اوصاف زشت و كنش‏هاى نكوهيده پيراسته‏تر باشد، از تابش انوار الاهى بيش‏تر بهره مى‏برد و اطمينان و سكينه افزون‏ترى دريافت مى‏كند.

بنابراين، براى اطمينان‏پذيرى بيش‏تر بايد به راهكارهاى زير پايبند بود:

الف) بسنده نكردن به ذكر زبانى، سرايت دادن آن به قلب و از ژرفاى ضمير و سرائر وجود ذكر خدا گفتن

ب) خالص ساختن ذكر براى خدا و تصفيه آن از شوائب نفسانى مانند ريا و سمعه

ج) پيراستن نفس از عيوب و رذائل و صفا بخشيدن به آن از طريق اجراى صحيح وظايف دينى و ترك گناهان

چند توصيه:

ادامه نوشته

تقويم تاريخ اهل بيت (ع)، ويژه ماه صفر

اول صفر، 37 هجري آغاز جنگ صفين ميان سپاهيان امير مومنان (ع) و لشكريان معاويه بن ابي سفيان.
اول صفر، 61هجري: ورود اسيران واقعه كربلا به شام.
سوم صفر، 57 هجري: ميلاد مسعود امام محمد باقر (ع).
سوم صفر، 120 هجري: شهادت زيد بن علي (ع)
پنجم صفر، 61 هجري: شهادت حضرت رقيه بنت الحسين (ع).
هفتم صفر، 128 هجري: ميلاد مسعود امام موسي كاظم (ع).
هشتم صفر، 35 هجري: وفات سلمان فارسي.
نهم صفر، 37 هجري: شهادت عمار بن ياسر در جنگ صفين.
نهم صفر، 38 هجري: وقوع جنگ نهروان ميان سپاهيان امير مومنان (ع) و فرقه خوارج.
بيستم صفر، سوم هجري: فاجعه بئر معونه و كشته شدن چهل تن از مبلغان پيامبر اسلام (ص)
بيستم صفر، 61 هجري: اربعين شهادت اباعبد الله الحسين (ع) و زيارت قبر آن حضرت توسط جابر انصاري.
بيست وهفتم صفر، 11 هجري: كشته شدن اسود عنسي، متنبي زمان رسول خدا (ص).
بيست وهفتم صفر، 11 هجري: ماموريت اسامه بن زيد از سوي رسول خدا (ع) براي نبرد با سپاه روم.
بيست وهشتم صفر، 11 هجري: رحلت جانسوز پيامبر اكرم (ص).
بيست و هشتم صفر، 11 هجري: ناديده گرفتن حق مسلم امام علي (ع) و انتخاب ابي بكر به خلافت اسلامي.
بيست وهشتم صفر، 50 هجري: شهادت جانگداز امام حسن مجتبي (ع).
آخرين روز صفر، اول هجري: توطئه سران قريش براي كشتن پيامبراكرم (ص).
آخرين روز صفر، 203 هجري: شهادت مظلومانه امام رضا (ع) در خراسان.
صفر، سوم هجري: واقعه رجيع و كشته شدن مبلغان رسول خدا (ص).
صفر، هفتم هجري: حركت رسول خدا(ص) از مدينه براي نبرد با يهوديان خيبر.
صفر، 36 هجري: نصب نخستين استانداران ولايات اسلامي از سوي امير مومنان (ع).
صفر، 36 هجري: اعزام قيس بن سعد انصاري به مصر ازسوي امير مومنان (ع).
صفر، دوم هجري: وقوع غزوه ابوا.
صفر، 251 هجري: قيام اسماعيل بن يوسف علوي بر ضد مستعين عباسي

توبه شكنندگان پس از چندين بار با چه رويي به درگاه خدا بروند؟ با چه رويي؟

نخست بايد دانست ميان روش هدايتى خداوند و وسوسه هاى شيطان تفاوت اساسى وجود دارد «قبل از انجام گناه» خداوند آدمى را از نزديك شدن به حريم گناه به شدت هشدار مى دهد. اما شيطان گناه را در نظر انسان كوچك مى كند و آن را قابل جبران جلوه مى دهد.

«بعد از انجام گناه»، خداوند به كسانى كه پشيمان مى شوند و به فكر اصلاح و جبران مى باشند وعده آمرزش و حتى پذيرش بيش از گذشته به بندگان مى دهد. تا آدمى با اميدوارى به رحمت بى پايان خدا هر چه سريع تر و پايدارتر به راستى و درستى گرايش پيدا كند. اما شيطان نااميدى و بريدگى را در دل و جان آدمى رخنه مى دهد تا بيش از پيش در لجن زار آلودگى غوطه ور شود. 

با آگاهى به آن چه گفته شد حال بايد دانست ياءس از رحمت خداوند گناهى بزرگ است مگر خود او نفرموده است: «به آن بندگانم كه با عصيان بر نفس خويش اسراف كردند بگو: هرگز از رحمت خدا نااميد مباشيد البته خدا گناهان را خواهد بخشيد كه او بسيار آمرزنده و مهربان است»

 و پيامبرش فرمود: «التائب من الذنب كمن لا ذنب له؛ توبه كننده از گناه همانند كسى است كه گناهى نكرده است»(1)

 پس چرا از رحمت او ماءيوس باشيم؟ به فرموده امام سجاد (ع) در دعاى ابوحمزه: خدايا آن گاه كه به گناهانم مى نگرم آه از نهادم بر مى آيد و جزع و فزع مى كنم و آن گاه كه به كرم تو مى نگرم طمع مى كنم. 

بازآ بازآ هرآنچه هستى بازآ            گر كافر و گبر و بت پرستى بازآ

اين درگه ما درگه نوميدى نيست       صدبار اگر توبه شكستى بازآ

سفارش ما به شما اين است كه وقتى توبه مى كنيد عزم راسخ داشته باشيد كه ديگر گناه نكنيد و گذشته ء خود را فراموش نماييد راهى كه صد درصد گناه نكردن در تمام زندگى را تضمين كند براى افراد عادى بشر چيز سهلى نيست؛ زيرا انسان موجودى مختار و داراى تمايلات گوناگون است. بلى با عزمى آهنين و مبارزه اى دائمى با نفس تدريجا مى توان به چنين جايگاه رفيعى دست يافت.موارد زير در اين زمينه بسيار سودمند است ولى هيچ يك را تضمين قطعى نمى توان به حساب آورد. بلكه تضمين نهايى در نفس و عزم راسخ خود انسان است:

1. مطالعه پيوسته در عوالم پس از مرگ و احوال برزخ و قيامت و جديت در ترس از عوالم پس از مرگ.

2. مطالعه پيرامون عواقب وخيم گناهان.

3. ارتباط پيوسته و قلبى با خداوند خواندن قرآن دعاها نماز شب و وليكن با توجه و حال.

4. داشتن حالت انابه خضوع و تضرع دائمى توبه و استغفار.

5. دورى از عواملى كه انسان را به گناه متمايل مى سازد؛ مانند محيط هاى آلوده به گناه.

6. از بين بردن زمينه هاى گناه؛ مثلا كسى كه انحرافات جنسى دارد بايد هر چه سريع تر ازدواج كند.

7. نشست و برخاست با افراد مومن و خداترس واقعى.

8. جديت در مبارزه با خواهش هاى نفسانى.

پى‏نوشت‏:

 (1) بحار ج 2 ص 154

چگونه مي توان ياد خدا را در تمام لحظات شبانه روز در دل زنده نگه داشت.خصوصا هنگام كار ،تدريس‏...؟

قرآن شريف با وجود اين كه مؤمنان را به ياد خداوند دستور مى دهد(1) ولى اين كار را در ذكر زبانى خلاصه نمى كند بلكه موارد بسيارى را مى شمارد كه هر يك نمونه روشنى از ياد خداوند محسوب مى شود. اين موارد عبارت است از:

1.  به پا داشتن نمازهاى واجب و مستحب(2

2.  به ياد آوردن آفرينش انسان. قرآن مردم را دعوت مى كند كه خلقت ابتدايى خود را ياد كنند و به ياد آورند كه از نطفه اى خرد خلق شده اند و به واسطه اين ياد، كه جلوه اى از قدرت و علم خداوند است، از تكبر و غرور خود بكاهند(3

 3. توجه به مرگ و حيات جاويدان آخرت(4

علماى اخلاق معتقدند هيچ موعظه اى براى بيدارى بنده از خواب غفلت، به پايه ياد مرگ نمى رسد.

4. توجه به آمد و شد روز و شب، خلقت آسمان ها و زمين(5

به طور كلى توجه به آيات و نشانه هاى خداوند وسيله اى براى يادآورى اسماء و صفات خداوند است. شايد زيباترين و هنرمندانه ترين جلوه ياد خدا در همين مورد باشد.

5.  توجه به بهره مندى از نعمت هاى الهى و عبور دادن اين توجه به منعم حقيقى(6

         گر شبى در منزل جانانه مهمانت كنند            گول نعمت را مخور، مشغول صاحبخانه باش‏

6. توجه به وفاق و همدلى در بين مسلمانان محبت قلبى و الفت بين مردم جلوه اى از ياد خداوند است(7

7. توجه به عهدها و پيمان هاى الهى(8

8.  توجه به هدايت پروردگار از طريق فرستادن پيامبران و نازل كردن كتاب هاى آسمانى(9

9. توجه به آرامش و امنيت(10

10. مقاومت و ايستادگى در برابر وساوس و حيله هاى شيطان(11

11. پرهيز از محرمات و گناهان(12

12. كسب حلال(13

ترس از خدا و روز قيامت سبب مى شود انسان در معامله و تجارت از فساد مالى دورى كند. توجه به اين موارد و نظاير آن به ما اين معرفت و بينش را مى دهد كه «ياد خداوند» لزوما ذكر لفظى نيست تا منافاتى با كارهاى روزمره از قبيل تحصيل داشته باشد بلكه عمده ذكر قلبى مورد نظر است. به علاوه اگر كارهاى روزمره از قبيل درس خواندن با انگيزه الهى باشد، ذكر الله و ياد خداوند قلمداد مى شود.

برنامه عبادى زير را عمل كنيد كه براى ياد خدا بسيار مؤثر است:

ادامه نوشته

ياد مرگ چه فوايدى دارد؟

اميرالمؤمنين (ع)، فوايد ياد مرگ را امور ذيل شمرده‏اند: 

 1. ياد مرگ سبب بازداشتن انسان از بيهودگى و بازى‏هاى دنيوى مى‏شود: «به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از هزل و بيهودگى منع مى‏كند».(1

2. انديشه مرگ مانع انجام دادن كارهاى زشت و ناروا است: «هان [مرگ‏] بر هم زننده لذت‏ها، تيره كننده شهوت‏ها، و برنده آرزوها را به ياد آريد، آن‏گاه كه به كارهاى زشت شتاب مى‏آريد».(2

3. ياد مرگ موجب انجام دادن اعمال و كردار نيك مى‏شود: «آن كه مرگ را چشم داشت، در كارهاى نيك پاى پيش گذاشت»(3

 4. تذكر مرگ سبب بى‏رغبتى و كم‏خشنودى در دنيا مى‏شود: «آن كه مرگ را بسيار ياد كند، از دنيا به اندك خشنود شود».(4

 5. انديشه مرگ و تفكر در مردگان پيشين باعث عبرت‏آموزى است: «پنداشتند كه جاى مردگان تهى است حال آن كه سخت مايه عبرت‏اند [مردگان‏شان‏] مايه پند باشند، بهتر است تا وسيله فخر و بزرگوارى».(5

پى‏نوشت‏:

(1) نهج البلاغه، خطبه 84، ص 66.

(2) همان، خطبه 99، ص 92.

(3) همان، كلمات قصار 31، ص 364.

(4) همان، كلمات قصار 349، ص 423.

(5) همان، خطبه 221، ص 252.

لطفا ما را با عوارض گناه پرده دري و آبروريزي آشنا بفرماييد؟

تعاليم دين مقدس اسلام به ما مى آموزد كه انسان ها داراى ارزش و احترام مى باشند. به ويژه انسان مؤمن و خداترس و با تقوا داراى احترام ويژه اى است، در روايتى مى خوانيم: «ارزش انسان با ايمان از حرمت و احترام كعبه بيشتر است.

در روايات آمده است كه آبروى مؤمن مانند مال و جان او داراى حرمت است و هر كارى كه باعث ريختن آبروى او گردد از گناهان بزرگ و سنگين شمرده شده است. به همين خاطر است كه گناهانى مانند غيبت و تهمت كه آبروى افراد را در معرض خطر قرار مى دهد در دين اسلام و قرآن و روايات به شدت مورد نهى و سرزنش واقع شده اند و تجسس از حال مردم و كشف اسرار آنان و حتى سوء ظن و بدبينى در مورد آنان ممنوع و حرام و گناه مى باشد

ممكن است از انسان در پنهان گناه و خطايى سر بزند كه وقتى به خود بيايد و متوجه شود پشيمان مى گردد و عذر تقصير به پيشگاه خداوند مى آورد و بدين ترتيب آثار بد و عواقب سوء آن با توبه و پشيمانى و جبران خطا برطرف مى گردد و افشا و آشكار كردن آن توسط ديگران باعث ترويج و تبليغ گناه و خدشه دار شدن دامان اجتماع و باعث بدبينى و ايجاد اخلال و خدشه در روابط بين افراد اجتماع مى گردد و اجتماعى كه از نظر اسلام افرادش بايد به يكديگر اطمينان داشته باشند و نسبت به هم خوش بين باشند، صحنه بدبينى و عدم اعتماد مى گردد و نظام چنين اجتماعى از هم گسيخته مى گردد و اين كار بر همه جنبه هاى اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى و سياسى و امنيتى اجتماع اثر بد و ناپسند دارد. درست به همين خاطر است كه در اسلام بر پنهان كردن و پوشيده داشتن گناه و تظاهر نكردن به آن و آشكار نساختن از تأكيد فراوان شده و در قرآن كريم مى فرمايد: «ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين امنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا والاخره كسانى كه انتشار زشتى ها را در ميان اهل ايمان دوست مى دارند، در دنيا و آخرت دچار عذاب دردناك مى گردند»(1

یعنى حتى ميل به شيوع و انتشار گناهان و زشتى ها تا چه رسد به ترويج و نشر آن انسان را سزاوار عذاب الهى مى كند و ريختن آبروى مردم و آشكار ساختن گناهان پوشيده و عيب هاى مخفى و پنهان آنها، اقدامى عملى در انتشار گناهان و منكرات در اجتماع است كه عاقبت آن دچار شدن به عذاب خداوند است

پى‏نوشت‏:(1) نور، آيه 19

اربعين حسيني و نخستين زائر قبر حسين(ع)

دوست بدار دوستدار آل محمد(ص) را تا هنگامي که دوستشان مي‏دارد و دشمن بدار دشمن آل محمد(ص) تا هنگامي که دشمنشان مي‏دارد؛ هر چند روزه‏دار و نمازگزار باشد.
عنوان نخستين زائر تنها بر مردي شريف و عارفي کامل يعني صحابي بزرگ و برجسته، جابر بن عبد الله انصاري-رضوان الله عليه- منطبق است که به منظور زيارت قبر سيد الشهدا(ع) از مدينه به کربلا رفت. بسياري از علما تصريح ‏کرده‏اند که او نخستين کسي است که عنوان زائر قبر حسين(ع) را کسب کرد؛ اين شرافت و افتخار و ذخيره او را بس است.
شيخ مفيد گويد: و در روز بيستم آن ماه (صفر)... روزي است که جابر بن عبدالله بن حزام انصاري، صحابي رسول‏خدا(ص) براي زيارت قبر ابا عبدالله الحسين (ع) از مدينه به کربلا آمد؛ و او نخستين کس از مردم بود که آن حضرت را زيارت‏کرد.
و اين مطلب را بسياري از دانشمندان، از جمله شيخ طوسي، علامه حلي، شيخ رضي‏الدين حلي، کفعمي، مجلسي، محدث‏نوري و ديگران آورده‏اند.

جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي در کربلا

جابر بن عبدالله انصاري همان صحابي جليل القدري است که عبد الرحمن بن سابط درباره‏اش مي‏گويد: همراه جابر بودم که حسين بن علي(ع) داخل شد. در اين هنگام گفت: هر کس دوست دارد به مردي از اهل‏بيت(ع) بنگرد، به وي نگاه کند. گواهي مي‏دهم که من اين سخن را از زبان رسول خدا(ص) شنيده‏ام.
او از اهل معرفت بود و چون توفيق شهادت در رکاب امام حسين(ع) نصيب وي نگشت، براي ابراز محبّت نسبت به آن حضرت و تجديد عهد و پيمان با ايشان و نيز براي اظهار مخالفت نسبت به سلطه حاکم، براي زيارت قبر شريف آن حضرت بار سفر بست.
شيخ ابو جعفر محمّد بن ابي القاسم، محمّد بن علي طبري از اعمش از عطيه عوفي چنين نقل مي‏کند: همراه با جابر بن‏عبدالله انصاري براي زيارت قبر حسين(ع) حرکت کردم. چون به کربلا رسيد، نزديک ساحل فرات رفت و غسل کرد، آنگاه دوجامه به تن کرد و از همياني، مقداري مشک برداشت و بر بدنش پاشيد.
سپس با هر گامي که بر مي‏داشت خدا را ياد مي‏کرد، و چون به قبر نزديک شد گفت: دستم را روي قبر بگذار ؛ و من گذاشتم. او روي قبر افتاد و غش کرد. من مقداري آب بر او پاشيدم و چون به هوش آمد سه بار گفت: يا حسين(ع).
سپس گفت: آيا دوستي پاسخ دوستش را نمي‏دهد؟!؛ و افزود: تو چگونه مي‏تواني پاسخ دهي، و حال آنکه رگ‏هاي گردنت را بريده‏اند و ميان پيکر و سرت جدايي افتاده است. من شهادت مي‏دهم که تو پسر خاتم پيامبراني و پسر امير مؤمناني و پسر هم پيمان تقوا و فرزند هدايتي؛ پنجمين اصحاب کسايي؛ پسر سرور نقيباني؛ پسرفاطمه برترين زنان جهاني، چگونه چنين نباشي و حال آنکه پرورده دست سرور پيامبراني، و در دامن پارسايان پرورش يافتي و از پستان ايمان شير خوردي و با اسلام از شير بريده شدي. پس پاکيزه زيستي و پاکيزه مردي. اما دل‏هاي مؤمنان در فراق تو ناخوش است، در حالي که در خوبي حال تو شک ندارد.
سلام و خوشنودي خداوند بر تو باد. من گواهي مي‏دهم که تو به همان راهي رفتي که برادرت يحيي بن زکريا رفت.
آن گاه چشم‏ها را دور قبر گرداند و گفت: سلام بر شما که در راه حسين(ع) فدا شديد و در رکابش جان باختيد. گواهي مي‏دهم که شما نماز را به پا داشتيد و زکات را پرداختيد، به معروف امر و از منکر نهي کرديد. با کافران جهاد کرديد و آن قدر خداي را عبادت کرديد تا مرگتان فرا رسيد. به خدايي که محمّد(ص) را به پيامبري برگزيد سوگند که ما نيز در آنچه انجام داديد شريکيم.
عطيه گويد: به او گفتم: اي جابر چگونه؟ و حال آنکه ما در دشتي فرود نيامديم و از کوهي بالا نرفتيم و شمشيري نزديم و اين‏گروه ميان سرها و پيکرهايشان جدايي افتاده است. فرزندانشان يتيم و زنانشان بيوه شده‏اند!
گفت: اي عطيه! از حبيبم رسول خدا(ص) شنيدم که فرمود: هر کس گروهي را دوست بدارد با آنان محشور مي‏گردد و هر کس ازکار گروهي راضي باشد، با آنان شريک است. به خدايي که محمّد را به حقّ به پيامبري برگزيد، نيّت من و نيّت يارانم بر آن کاري است که حسين(ع) و يارانش کردند.
مرا به‏سوي خانه‏هاي کوفه ببر. چون پاره‏اي راه رفتيم گفت: اي عطيه! گمان ندارم که پس از اين سفر تو را ببينم، آيا مي‏خواهي که تو را وصيّتي کنم؟ دوست بدار دوستدار آل محمد(ص) را تا هنگامي که دوستشان مي‏دارد و دشمن بدار دشمن آل محمد(ص) تا هنگامي که دشمنشان مي‏دارد؛ هر چند روزه‏دار و نمازگزار باشد. با دوست‏دار محمّد و آل محمّد(ص)مهرباني کن، چرا که اگر بر اثر گناه فراوان يک گامش بلغزد، با محبّت آنان گام ديگرش ثابت مي‏ماند (و جبران مي‏گردد).دوستدار آنان به بهشت و دشمنانشان به دوزخ باز مي‏گردند.
در اين نقل چند نکته جاي تأمل دارد:
1 . عظمت معرفت جابر؛ و اين به خاطر معرفت بالايي بود که نسبت به منزلت اهل بيت محمد(ص) داشت.
2 . داشتن موضع مهم؛ آنجا که جابر، دشمنان امام حسين(ع) را در زمره ملحدان به شمار آورد.
3 . ادب جابر نسبت به ابا عبد الله(ع)؛ و اين نتيجه کمال معرفت وي بود. از اين رو مي‏بينيم که نخست غسل مي‏کند و سپس بدنش را با مشک خوشبو مي‏سازد، آن گاه در هر گامي خدا را ياد مي‏کند. پس از لمس قبر بي‏هوش مي‏شود و سپس سه بار فرياد يا حسين سر مي‏دهد. نيز فرازهاي زيارتش نشانگر ميزان معرفتي که نسبت به رسول خدا(ص) و جانشين و نوه‏اش دارد.
4 . از اين نقل چنين استفاده مي‏شود که جابر پس از زيارت به طرف خانه‏هاي کوفه رفت و از ديدارش با امام زين العابدين(ع) و ديگر اعضاي خانواده حسين(ع) چيزي ذکر نشده است. تحقيق در اين باره خواهد آمد.
سيّد بن طاووس کيفيت زيارت جابر از قبر ابا عبد الله الحسين(ع) و ياران با وفايش را به تفصيل آورده است که آن را به طورکامل در اينجا نقل مي‏کنيم:
گويد: عطا گفت: روز بيستم صفر با جابر بن عبد الله همراه بودم. چون به غاضريه رسيديم در نهر آنجا غسل کرد و لباس‏پاکيزه را که همراه داشت پوشيد. آن گاه به من گفت: اي عطا! آيا عطري با خود داري؟ گفتم: مشک دارم. سپس سر و ديگر اعضايش را با آن خوشبو کرد و پياده رفت تا نزد سر حسين(ع) رسيد و سه بار تکبير گفت و از هوش رفت.
چون به هوش آمد، شنيدم که مي‏گويد: سلام بر شما اي خاندان خدا! سلام بر شما اي برگزيدگان خدا! سلام بر شما اي برگزيدگان از آفريدگانش! سلام بر شما اي سرور سروران! سلام بر شما اي شيرهاي بيشه! سلام بر شما اي کشتي‏هاي نجات! سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، اي اباعبد الله!
سلام بر تو اي وارث علم انبيا! سلام بر تو اي وارث آدم برگزيده خداوند! سلام بر تو اي وارث نوح، پيامبر خدا! سلام بر تو اي‏وارث ابراهيم، دوست خدا! سلام بر تو اي وارث اسماعيل، قرباني خدا! سلام بر تو اي وارث موسي، هم‏سخن با خدا! سلام بر تو اي وارث عيسي، روح الله! سلام بر تو اي فرزند محمد مصطفي(ص)! سلام بر تو اي فرزند علي مرتضي! سلام بر تو اي فرزند فاطمه زهرا! سلام بر تو اي شهيد و پسر شهيد! سلام بر تو اي کشته فرزند کشته! سلام بر تو اي ولي خدا و فرزند ولي او! سلام بر تو اي حجت خدا و فرزند حجّت او بر بندگانش!
گواهي مي‏دهم که تو نماز را به پاداشتي و زکات را پرداختي و به معروف امر و از منکر نهي کردي، با پدر و مادرت نيک کردي،با دشمنانت جهاد کردي. گواهي مي‏دهم که تو سلام را مي‏شنوي و به آن پاسخ مي‏دهي؛ و اينکه تو حبيب، دوست، نجيب،برگزيده، و پسر برگزيده خدايي.
تو را با شوق زيارت کردم، پس نزد خداوند از من شفاعت کن اي آقاي من! من به وسيله جدّ تو، سرور پيامبران و پدرت سرورجانشينان و مادرت سرور زنان جهان نزد خداوند شفاعت مي‏طلبم. خداوند کساني که تو را کشتند و آنها را که بر تو ستم‏کردند و با تو دشمني ورزيدند و کينه‏ات را به دل گرفتند از اوّلين و آخرين لعنت کند.
آن گاه روي قبر خم شد و گونه‏ها را به آن ساييد و چهار رکعت نماز گزارد. سپس بر سر قبر علي بن الحسين(ع) آمد و گفت: سلام بر تو اي مولاي من و پسر مولاي من! خداوند قاتل تو را بکشد! خداوند آن را که بر تو ستم کرد بکشد! من با دوستي شما به‏خداوند نزديکي مي‏جويم و از دشمنانتان نزد خداوند بيزاري مي‏جويم.
سپس آن را بوسيد و دورکعت نماز به جاي آورد و رو به قبور شهيدان کرد و گفت:
سلام بر ارواح اقامت گزيده در کنار قبر ابا عبد الله(ع). سلام بر شما اي شيعيان خدا و شيعيان رسول او و شيعيان اميرمؤمنان و حسن و حسين! سلام بر شما اي پاکيزگان. سلام بر شما اي هدايتگران. سلام بر شما اي نيکان! سلام بر شما و بر فرشتگاني که پيرامون قبرهايتان مي‏چرخند. اميدوارم خداوند ما و شما را در جايگاه رحمتش در زير عرش جاي دهد.
سپس کنار قبر عباس فرزند اميرمؤمنان(ع) آمد و ايستاد و گفت: سلام بر تو اي ابا القاسم! سلام بر تو اي عباس بن علي! سلام بر تو اي پسر امير مؤمنان، گواهي مي‏دهم که تو نصيحت فراوان‏کردي و امانت را ادا کردي و با دشمن خود و دشمن برادرت جهاد کردي. درود خداوند برروح پاکت و خداوند به تو پاداش بهترين برادر را عنايت فرمايد.
پس دو رکعت نماز گزارد و به درگاه خداوند دعا کرد و رفت.
اين زيارت حاکي از ميزان عظمت و معرفت و منزلت والاي اين صحابي بزرگ است

فلسفه قيام

انـى لم اخرج و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جـدى (ص) اريـد ان آمـر بـالمعروف و انهى عن المنكـر و اسيـر بسيـره جــدى و ابى على بن ابيطالب. (مقتل خوارزمى, ج 1,ص 188).

مـن از روى خود خواهى و خـوشگذارانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم , بلكه قيام مـن بريا اصلاح در امت جدم مى باشد, مـى خـواهـم امربه معروف و نهى از منكر كنـم و به سيـره و روش جـدم وپـدرم علـى بـن ابيطـالب عمل كنــم.

حدیث کربلایی

عشق حسين خلق و خو بايد كرد

از كرب بلايش گفتگو بايد كرد

با ديده گريان به درو درگاهش

رو كرده و كسب آبرو بايد كرد

چهل حدیث عزاداری

هرجا كه روى عزا و ماتم برپاست

از سوز حسين (ع ) آتشى بر دلهاست

هر دم كه ز كربلاى او ياد شود

فرياد حسين حسين (ع ) ياران به هواست

1. آتش عشقِ حسينى

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله :

اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منينَ لا تَبْرَدُ اَبَداً.

 براى شهادت حسين عليه السلام ، حرارت و گرمايى در دلهاى مؤ منان است كه هرگز سرد و خاموش نمى شود.

جامع احاديث الشيعه ، ج 12، ص 556

2.عاشورا، روز غم

قال الامام الرّضا عليه السّلام :

مَنْ كانَ يَوْمُ عاشورا يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُكائِهِ جَعَلَ اللّهُ عَزّوَجَلّ يَوْمَ القيامَةِ يَوْمَ فَرَحِهِ وَ سُرُورِهِ.

 هر كس كه عاشورا، روز مصيبت و اندوه و گريه اش باشد، خداوند روز قيامت را براى او روزشادى و سرور قرار مى دهد.بحارالانوار، ج 44، ص 284

3.محرّم ، ماه سوگوارى

قال الامام الرّضا عليه السّلام :

انَ اَبى اِذا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لا يُرى ضاحِكاً وَ كانَتِ الْكِاَّبَةُ تَغْلِبُ عَلَيْهِ حَتّى يَمْضِىَ مِنْهُ عَشْرَةُ اَيّامٍ، فَاِذا كانَ الْيَوْمُ العْاشِرُ كانَ ذلِكَ الْيَوْمُ يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُكائِهِ ... .

هرگاه ماه محرّم فرا مى رسيد، پدرم (موسى بن جعفرعليه السّلام ) ديگر خندان ديده نمى شد و غم و افسردگى بر او غلبه مى يافت تا آن كه ده روز از محرّم مى گذشت ، روز دهم محرّم كه مى شد، آن روز، روز مصيبت و اندوه و گريه پدرم بود.

امالى صدوق ، ص 111