ديديم كه حبيب بن مظاهر براى سعادتمند كردن ديگران چقدر دلسوزانه تلاش مى‏كرد،حتى با صحبتهايش براى جمعى از «بنى اسد»، آنان را آماده فداكارى در راه امام كرده بود، كه ممانعت نيروهاى دشمن، امكان پيوستن آنان را به كاروان حق از بين برد.

تبليغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با يزيديان و جنگيدن با حسين، حتى در عرصه كارزار هم از ياد حبيب نمى‏رفت.

عمرسعد وقتى به كربلا رسيد، براى گفتگو با حسين، چند پيك در چند نوبت پيش آن حضرت فرستاد. اولى كه عنصر پليد و خائنى به نام «كثير بن سعد» بود، از سوى ياران حسين رد شد; زيرا موجود خطرناك و تروريستى بود و حاضر نشد براى رسيدن به حضور امام، حتى سلاحش را بر زمين بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص ديگرى به نام «قرة بن قيس‏» فرستاد. وقتى پيش مى‏آمد، حسين بن على پرسيد: آيا او را خوب مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبيله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى‏شود، من او را قبلا به حسن عقيده مى‏شناختم. او كسى نبود كه با يزيديان همگام باشد، اهل ايمان و تقوا بود و گمان نمى‏كردم كه سرانجام كارش به همكارى با سپاه كوفه منجر گردد!

قره به حضور حسين بن على(ع) رسيد و گفتگوهايى انجام دادند و پيام عمر سعد را به امام رسانيد. وقتى كه مى‏خواست‏برگردد حبيب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوى ظالمان مى‏روى؟ بيا حسين را يارى كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسين را مى‏رسانم، آن گاه فكر خواهم كرد (22) .                                                          

ولى قره رفت و باز نيامد (23) .

مورد ديگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسين بن على(ع) برادرش عباس را ماموركرد، تا از نيت و برنامه اين مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراه بيست نفر از سواران كه حبيب و زهير هم جزء آنان بودند - تا پيش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسيد: چه شده و چه مى‏خواهيد؟ گفتند: فرمان امير، عبيدالله زياد رسيده است كه يا جنگ، يا تسليم بى قيدو شرط. عباس فرمود: شتاب نكنيد، تا از ابا عبدالله الحسين(ع) كسب نظر و تكليف كنيم. ديگران ايستادند و عباس بن على با شتاب به سوى حسين برگشت. در اين فاصله ياران حسين با آنان گفتگوهايى داشتند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مى‏خواهى با آنان صحبت كن، يا من صحبت كنم. زهير گفت: چون تو پيشنهاد كردى، خودت سخن آغاز كن. حبيب، رو به آن گروه كرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قيامت، چه بد مردمانى هستند، آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذريه پيامبرش را كشته‏اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخيز و ذاكران خدا را به قتل رسانده‏اند... (24) .»

اين سخنان - كه شايد موجب بيدارى و جدانهايى مى‏شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نيامد، و يكى از آنان سخن حبيب را قطع كرد و گفت: بس كن حبيب! تو تا مى‏توانى خود ستايى مى‏كنى.

البته زهير هم پاسخ ياوه‏هاى او را همان‏جا داد و سرانجام قرار بر اين شد كه آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى داده شود (25) . حبيب و ديگر ياران حسين درآن آخرين شب نورانى به نيايش و عبادت پرداختند.