در دوران اميرالمؤمنين(ع)
پس از وفات پيامبر، حبيب بن مظاهر در خط ولايت علىبن ابىطالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمهسار زلال حقيقت و حجتبىنظير الهى و وارث علوم پيامبر مىشناخت. از اين رو، به آن حضرت روى آورد و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه على بن ابىطالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و از حاملان علوم على -عليه السلام - بود (4) . حبيب بن مظاهر در رديف ياران فداكارى همچون ميثم تمار، رشيد هجرى، عمروبن حمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهايى از مولاى خود فرا گرفته بود، كه يكى از آنها «علم بلايا و منايا» بود; يعنى پيشگويى حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده و تاريخ و كيفيتشهادت خود و ديگران.
به نمونه مشهورى كه در اين باره نقل شده است توجه كنيد:
ميثم تمار، سوار بر اسب از نزديك جايى كه جمعى از طايفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مىكرد. در اين حال، حبيببن مظاهر را ديد كه او نيز سوار بر اسب بود. آن دو به يكديگر نزديك شدند، تا حدى كه گردن اسبهايشان به هم مىخورد و گفتگويى طولانى كردند. در آخر، حبيب بن مظاهر خطاب به ميثم گفت: گويا پيرمرد خربزه فروشى (5) را مىبينم كه در راه عشق و محبت دودمان پيامبر(ص)، او را به دار آويختهاند و بر چوبه دار، شكم او را پاره مىكنند.
ميثم هم گفت: من هم خوب مىشناسم مرد سرخ رويى را كه گيسوانى دارد (منظورش خود حبيب بن مظاهر بود) و به عنوان يارى فرزند رسول خدا، حسين بن على، به ميدان مىرود و كشته مىشود، و سربريدهاش را در كوفه مىگردانند.
آنان پس از اين گفتگو، از هم جدا شدند. كسانى كه آنجا بودند و اين گفتگو را از آن دو شنيده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خيال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مىكردند كه «رشيد هجرى» از راه رسيد و ازآنان سراغ ميثم و حبيب را گرفت. به او گفتند: همينجا بودند و چنين و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشيد گفت: خداوند، ميثم را رحمت كند; فراموش كرد كه اين مطلب را هم اضافه كند كه به آورنده سر بريده حبيب در كوفه صد درهم بيشتر جايزه مىدهند و آنگاه آن سر را در شهر مىگردانند!
حاضران به يكديگر گفتند: اين يكى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نكشيد كه ميثم را بر در خانه «عمروبن حريث» بر فراز چوبه دار، آويخته ديدند و سر حبيب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را كه آن روز گفته شده بود به چشم ديدند (6) .
روزگار گذشت و خلافتبه اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد. حبيب بن مظاهر هم به كوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش على(ع) باشد.
حبيب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبيب بن مظاهر يكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مىآمد كه در زمره ياران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايى و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا، در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبتبه امام و اهلبيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافت على(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود (9) . حبيب را در مورد وفا و اخلاصش نسبتبه امام، جزء «شرطة الخميس» (10) به حساب آوردهاند (11) .
حبيب چهرهاى زيبا داشت، جمال معنوىاش هم بهحدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپيده فجر، ختم قرآن مىكرد و به نيايش و عبادت خدا مىپرداخت (12) .
وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت و بار يك عمر تقوا و ايثار و تجربه و آگاهى و بصيرت را به دوش مىكشيد، تا در سالهاى آينده هم، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امام و يارى دين بكوشد.
خدایا! تا پاکم نکردی خاکم نکن