پير شهر خاموشم، مرد جان فشانيها پيرم و به سر دارم، عشقى از جوانيها ري‏گ ري‏گ اين صحرا مى‏شناسد عشقم را بس كه هر كجا دادم، عشق را نشانيها (29)

شعار نيست، واقعيت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.

وقتى كسى ميان خود و ديدار خدا و بهشت جاودان و رسيدن به حضور پيامبر و ائمه و صديقان و شهيدان بزرگ، فقط يك شب فاصله مى‏بيند،و خود را در آستانه اين فيض بزرگ مشاهده مى‏كند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خويش، در اين «سير الى الله‏» آگاه باشد و شادى نكند، پس چه كند؟ خوشحالى از شهادت، ويژه كسانى است كه به اين آگاهى ارزشمند و به علم اليقين رسيده باشند، و حبيب بن مظاهر، از اين جماعت‏بود.

اصحاب امام حسين وقتى دانستند كه در پيش روى يادگار پيامبر و امام بزرگوار خويش، در راه خدا كشته خواهند شد، از خوشحالى در پوست نمى‏گنجيدند و به شوخى و مزاح مى‏پرداختند. حبيب بن مظاهر در حالى كه مى‏خنديد و شادى وجودش را فرا گرفته بود، پيش اصحاب رفت. يكى از آنان به نام «يزيد بن حصين تميمى‏» از روى نارضايتى و اعتراض گف:

«الآن كه وقت‏شوخى و خنده نيست!»

حبيب بن مظاهر جوابى داد كه ازعمق ايمان او خبر مى‏داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعيتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چيزى نمانده كه اين طغيانگران با شمشيرهايشان بر ما بتازند و ما به حورالعين بهشت‏برسيم.» (30)

يكى ديگر هم از اصحاب كه شادى و شوخى مى‏كرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال‏آن كه زمان انجام دادن كار بيهوده نيست! گفت: بستگان من مى‏دانند كه من نه در جوانى و نه در پيرى، اهل بيهودگى ولغو نبوده‏ام، اما شادم از آنچه كه ملاقاتش خواهيم كرد. فاصله ما تا بهشت، حمله اين قوم با شمشيرهايشان است. (31)

اين گونه شوق شهادت طلبى را در كجا مى‏توان يافت؟ جز در مكتبهاى الهى و در سايه تعليمات اولياى دين و حجتهاى پروردگار كه اين گونه افق بينش هواداران راگسترده و عميق و روشن مى‏سازند! از نمونه‏هاى عينى اين روحيه در ميان رزمندگان اسلام در جبهه‏هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى‏گوييم، كه هر چه هست، همه الهام از كربلاست و اينان شاگردان مكتب عاشوراى حسينى‏اند.