پيشواي دوازدهم شيعيان جهان، حضرت مهدي، صاحب الزمان- ارواحنا فداه- در شب نيمه شعبان سال 255 هجري، از صلب امامان بزرگوار و معصوم و از دامان مادري گرانقدر به نام نرجس ديده به جهان گشودند و عالم را به نور قدوم خويش منور کردند.

نام و کنيه آن حضرت، نام و کنيه رسول خدا، حضرت ابوالقاسم، محمد (ص) است و از القاب مبارکشان، مهدي، بقية الله، خلف صالح، حجت، قائم و منتظر مي‏باشد.

مادر آن حضرت، کنيزي رومي بود که به اسارت درآمده بود.

ايشان توسط امام هادي (ع) خريداري شدند و به بيت امامت راه يافتند.

در کيفيت ازدواج آن بانوي مطهره با حضرت امام حسن عسکري (ع) در روايات شيعه از زبان شخصي به نامبشر بن سليمان که از شيعيان امام هادي و امام عسکري (عليهماالسلام) به شمار مي‏رفت، چنين آمده است: خادم امام علي النقي (ع) که کافور نام داشت، نزد من آمد و از طرف آن حضرت مرا طلبيد.

چون نزد امام رفتم، حضرت فرمودند: تو از فرزندان انصار هستي (بشر بن سليمان از نوادگان ابو ايوب انصاري، صحابي رسول خدا (ص) بود) و ولايت و محبت ما اهل بيت، از زمان رسول خدا تا به حال در ميان شما بوده است و همواره به شما اعتماد داشته‏ايم.

من تو را به فضيلتي مشرف مي‏گردانم که به وسيله آن، بر ساير شيعيان برتري يابي و با تو از اسرار ديگري خواهم گفت و تو را براي خريد کنيزي خواهم فرستاد.

 سپس حضرت نامه‏اي به خط رومي نوشتند و آن را مهر نمودند و به همراه کيسه‏اي که در آن 220 سکه بود به من دادند و فرمودند: اين نامه و کيسه زر را بگير و به طرف بغداد حرکت کن و بر سر جسر (پل) بغداد حاضر شو، وقتي کشتيهاي اسرا به ساحل رسيد، کنيزاني را در آن کشتيها خواهي ديد که مشتريان، براي خريد آنها اجتماع کرده‏اند.

تو از دور مراقب برده‏فروشي که عمرو بن زيد نام دارد باش.

او کنيزي را به مشتريان نشان خواهد داد که اين اوصاف را دارد (و صفاتش را براي بشر بن سليمان ذکر فرمودند).

آن کنيز مانع نگاه کردن و دست زدن مشتريان به خودش خواهد شد و به زبان رومي سخني خواهد گفت که معنايش اين است: اي واي که پرده عفتم دريده شد! او مشتريان خود را رد مي‏کند تا آنجا که صاحبش به او خواهد گفت: من در مورد تو چه کنم که به هيچ يک از مشتريان راضي نمي‏شوي و چاره‏اي هم جز فروختن تو ندارم؟ و کنيزک خواهد گفت: عجله نکن! در اين هنگام، تو نزد صاحب کنيز برو و نامه را به کنيز بده و اگر راضي شد، او را خريداري کن! (بشربن سليمان گويد:) من به بغداد رفتم و تمام وقايع، به همان ترتيبي که امام فرموده بودند اتفاق افتاد.

کنيز نامه مرا خواند و بسيار گريست و صاحبش را سوگند داد که او را به من بفروشد و تهديد کرد که در غير اين صورت خود را خواهد کشت.

من او را از صاحبش خريدم و کنيز با خوشحالي تمام با من به حجره‏اي که در بغداد گرفته بودم آمد.

او نامه امام را مي‏بوسيد و بر بدن خود مي‏ماليد.

من به او گفتم: نامه‏اي را که صاحبش را نمي‏شناسي، چگونه مي‏بويي و به خود مي‏مالي؟ او گفت: تو نسبت به مقام فرزندان و اوصياي پيامبران عاجز و کم‏معرفتي! گوش کن تا احوالم را برايت شرح دهم: من مليکه دختر قيصر روم هستم و مادرم از نوادگان وصي حضرت عيسي، يعني شمعون الصفا است.

سيزده ساله بودم که پدرم خواست مرا به عقد پسر برادر خود درآورد.

بدين منظور مجلسي آراست و تختي مرصع و جواهرنشان تهيه کرد، صليبها را بر فراز بلنديها قرار دادند و بزرگان و امراي لشکر و کشيشان را دعوت کردند.

پسر عمويم بر تخت نشست و آماده مراسم شد.

همين که کشيشان انجيلها را گشودند تا مراسم را آغاز کنند، زمين لرزيد و صليبها از بلنديها افتادند، پايه‏هاي تخت ويران شد و پسر عمويم بيهوش بر زمين افتاد.

کشيشها اين حادثه را به فال بد گرفتند و به پدرم گفتند: اين اتفاق دليلي است بر اينکه دين مسيح بزودي زايل خواهد شد، ما را از انجام اين کار معاف کن! اما پدرم که گمان مي‏کرد اين واقعه از نحوست پسر عمويم بوده است، دستور داد دوباره مجلس را آراستند و خواست مرا به عقد برادر آن پسر عمويم درآورد، ولي باز همان حادثه عجيب اتفاق افتاد.

کسي سر اين واقعه را نمي‏فهميد.

شب هنگام به بستر رفتم و خوابيدم.

در عالم رؤيا ديدم حضرت مسيح و وصي آن حضرت (شمعون الصفا) و عده‏اي از حواريون در کاخ جمع شده‏اند و منبري از نور که به طرف آسمان بلند بود نصب کرده‏اند.

سپس رسول خدا، حضرت محمد (ص) با وصي و دامادش علي بن ابي‏طالب (ع) و جمعي از امامان و فرزندان بزرگوارش به قصر آمدند.

در اين هنگام، حضرت مسيح به استقبال خاتم الأنبياء (ص) شتافت و دستهايش را بر گردن آن حضرت انداخت.

رسول خدا (ص) فرمود: يا روح الله! ما آمده‏ايم که مليکه فرزند وصي شمعون را براي اين فرزند خواستگاري کنيم.

و به فرزند صاحب اين نامه، يعني امام حسن عسکري (ع) اشاره کردند.

حضرت مسيح (ع) به شمعون فرمود: فرزند خود را به ازدواج آل محمد درآور که شرف هر دو جهان به تو روي آورده است! پس شمعون رضايت داد.

همه بر آن منبر بالا رفتند و رسول خدا (ص) خطبه‏اي خواند و با حضرت مسيح (ع) مرا به عقد حسن عسکري درآوردند و رسول خدا و حواريون بر اين ازدواج گواهي دادند.

سپس از خواب بيدار شدم.

پس از بيداري، از ترس جانم، اين خواب را مخفي کردم و از شدت علاقه‏اي که نسبت به حسن عسکري (ع) داشتم - و هر روز نيز بيشتر مي‏شد - نسبت به خوردن و آشاميدن بي‏ميل شدم و هر روز لاغرتر مي‏شدم و طبيبان نمي‏توانستند مرا مداوا کنند.

پدرم که از معالجه من نااميد شده بود، به من گفت: دخترم! آيا آرزويي داري تا در اين دنيا آن را برآورده سازم؟ من گفتم: اگر اسراي مسلمان را آزاد کني، شايد حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند! پدرم به خواسته من عمل کرد و گروهي از اسراي مسلمان را آزاد کرد.

من نيز اندکي به غذا تمايل نشان دادم.

اين سبب شد پدرم خوشحال شود و از آن به بعد نسبت به بقيه اسراي مسلمان خوشرفتاري کرد.

پس از چهارده شب، در خواب ديدم که فاطمه زهرا (س) به ديدن من آمده‏اند، در حالي که حضرت مريم با هزار کنيز از حوريان بهشت در خدمتش بودند.

حضرت مريم به من فرمود: اين زن، بهترين زنان و مادر شوهر تو امام حسن عسکري است.

من در خواب گريستم و گفتم: فرزندت به من جفا مي‏کند و به ديدنم نمي‏آيد! فاطمه زهرا فرمود: چگونه فرزندم به ديدنت بيايد در حالي که تو براي خدا شريک قرار داده‏اي و به مذهب مسيح گرايش داري، ولي مريم، دختر عمران از دين تو به سوي خدا بيزاري مي‏جويد! اگر مي‏خواهي حق تعالي و مريم از تو خشنود شوند و فرزندم به ديدارت بيايد، بگو: أشهد أن لا إله الا الله و أن محمدا رسول الله! من در خواب، اين دو جمله را گفتم.

آنگاه فاطمه زهرا (ص) مرا به سينه خود چسبانيد و دلداري داد و فرمود: اکنون منتظر ديدار فرزندم باش! من او را به سوي تو خواهم فرستاد.

بعد از آن واقعه، آن حضرت هر شب در عالم خواب به ديدارم مي‏آمدند.

شبي در عالم خواب به من فرمودند: در فلان روز، جدت لشکري به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد.

تو خود را پنهاني در ميان کنيزان و خدمتکاران داخل کن و از فلان راه برو و با لشکر همراه شو! من اين کار را کردم و همراه لشکر به راه افتادم و در جنگ به اسارت مسلمانان درآمدم.

(بشربن سليمان گويد:) من از آن کنيز پرسيدم: تو که اهل روم هستي، چطور به زبان عربي صحبت مي‏کني؟ او پاسخ داد: جدم به من بسيار علاقه داشت و به زني که به زبان عربي آشنايي کامل داشت، دستور داده بود که هر صبح و شب به من عربي بياموزد و من توانستم عربي را کاملا فرا گيرم.

بشربن سلمان، مليکه را خدمت امام علي النقي (ع) برد.

حضرت هادي (ع) به او فرمود: - حق، سبحانه و تعالي، چگونه عزت اسلام و مذلت دين نصاري و شرف محمد و اولادش را به تو نشان داد؟ - يابن رسول الله! چيزي را که شما بهتر مي‏دانيد، چگونه بيان کنم؟ - مي‏خواهم تو را گرامي بدارم.

از اين دو چيز، کدام را مي‏خواهي: ده هزار دينار به تو بدهم يا تو را به شرف ابدي بشارت بدهم؟ - من شرف ابدي را مي‏خواهم، نه مال را.

- پس بشارت باد تو را به فرزندي که پادشاه مشرق و مغرب عالم شود و زمين را پس از آنکه از ظلم و ستم پر شده است، مملو از عدل و داد کند! - پدر اين فرزند چه کسي خواهد بود؟ - همان کسي که رسول خدا برايت خواستگاري کرد.

حضرت مسيح و وصي او تو را به عقد چه کسي درآوردند؟ - به عقد فرزندت (امام) حسن عسکري.

- آيا او را مي‏شناسي؟ - از آن شبي که به دست بهترين زنان (فاطمه‏ زهرا سلام‏الله عليهما)، مسلمان شده‏ام، هر شب به ديدارم مي‏آيد.

آنگاه امام هادي (ع) خواهرشان حکيمه خاتون را طلبيدند و نرجس را به او معرفي نمودند و به او دستور دادند واجبات و سنتهاي اسلام را به او بياموزد.

بي‏گمان اين افتخار براي نرجس خاتون، از آن جهت بود که ايشان حتي در دربار روم پاک مي‏زيستند و مقام انساني خود را به رذايل دنيوي نيالوده بودند و چگونگي راه يافتن آن بانوي مطهره به خانه وحي و امامت، از مصاديق بارز کلام حق تعالي است که مي‏فرمايد: و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوکل علي الله فهو حسبه إن الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شي‏ء قدرا: هر کس نسبت به خداوند تقوي و پرهيزکاري پيشه کند، خداوند براي او راه گريزي در مشکلات قرار خواهد داد و از جايي که او گمانش را نمي‏کند به او روزي خواهد داد و هر کس فقط بر خدا توکل کند، او برايش کافي است.

بدرستي که خداوند امرش را به انجام مي‏رساند.

او براي هر چيزي اندازه و مقدار مشخصي قرار داده است.

(سوره طلاق، آيه 2) در سال 254 هجري قمري، امام هادي (ع) به شهادت رسيدند و امام حسن عسکري (ع) سرپرستي شيعه را به عهده گرفتند.

عمه آن حضرت، حکيمه خاتون، همواره در خدمت ايشان و همسر گراميش (نرجس خاتون) بودند تا آنکه شبي امام عسکري (ع) به حکيمه فرمودند: عمه! امشب نزد ما باش که فرزندي متولد خواهد شد که خداوند به وسيله او زمين مرده را با علم و ايمان و هدايت زنده مي‏کند.

حکيمه عرض کرد: فرزند از چه کسي متولد مي‏شود؟ من که در نرجس اثر حمل نمي‏بينم! امام فرمودند: از نرجس متولد مي‏شود، نه از ديگري.

و فرمودند: هنگام صبح، اثر حمل بر او آشکار خواهد شد.

مثل او، مثل مادر موسي است که تا هنگام ولادت، اثر حمل بر او آشکار نبود و احدي از حمل او اطلاع نداشت، زيرا فرعون، شکم زنان حامله را مي‏شکافت تا موسي را بيابد.

اين فرزند نيز از اين جهت شبيه موسي است.

خلفاي عباسي که مي‏دانستند دوازدهمين جانشين رسول خدا (ص)، قائم به حق و نابودکننده بساط ظالمان خواهد بود، به وسيله جاسوسان درصدد کسب خبر بودند و همواره مترصد اينکه هر گاه فرزندي از امام عسکري (ع) به دنيا آمد، او را به قتل برسانند.

از اين رو اراده قادر حکيم بر اين تعلق گرفت که ولادت امام زمان (ع) بصورت غير عادي باشد تا دستگاه حاکمه بر اين مطلب واقف نشود.

حکيمه خاتون همواره مراقب نرجس بود تا آنکه نزديک طلوع فجر نيمه شعبان سال 255 هجري، اثر حمل بر آن بانوي مطهر آشکار شد.

امام حسن عسکري (ع) به حکيمه خاتون فرمودند: بر نرجس سوره قدر را بخوان! او اين سوره مبارکه را بر نرجس تلاوت کرد که ناگهان نرجس از ديدگان حکيمه غايب شد، گويا پرده‏اي بين آنان حائل شده است.

حکيمه سراسيمه خدمت امام آمد.

امام فرمودند: عمه! برگرد که او را در جاي خودش خواهي ديد! حکيمه در حالي نزد نرجس بازگشت که امام عصر، مهدي موعود (عج) متولد شده بودند و در حالي که رو به قبله به سجده افتاده بودند، انگشتان سبابه را به طرف آسمان بلند کرده، مي‏فرمودند: أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريک له و أن جدي رسول الله و أن أبي أميرالمؤمنين وصي رسول الله؟.

سپس نام همه امامان را بردند تا به خودشان رسيدند و فرمودند: اللهم أنجز لي وعدي و أتمم لي أمري و ثبت وطأتي و املأ الأرض بي عدلا و قسطا: خداوندا وعده‏اي را که به من داده‏اي عملي ساز و امر مرا کامل کن و قدمهايم را استوار گردان و زمين را به وسيله من از قسط و عدل پر کن! حکيمه خاتون، کودک را نزد امام عسکري (ع) آورد.

حصرت به نوزاد فرمود: اي فرزند! به قدرت الهي سخن بگو! حضرت صاحب الأمر (ع) پس از استعاذه، اين آيه شريفه را تلاوت فرمودند: بسم الله الرحمن الرحيم، و نريد أن نمن علي الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين ، ونمکن لهم في الأرض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا يحذرون: و اراده حتمي ما بر اين تعلق گرفته است که بر مستضعفان زمين منت گذاريم و آنان را پيشوايان و وارثان قرار دهيم ، و به آنان در زمين مکنت و اقتدار بخشيم و به فرعون و هامان و لشکريان آن دو، از جانب آن مردم مستضعف، چيزي را که همواره از آن پرهيز داشتند بنمايانيم.

(سوره قصص، آيات 5 و 6) اين آيات در مورد حضرت موسي (ع) نازل شده است و بر طبق راويات، از مصاديق بارز آن، حضرت حجت (ع) مي‏باشند.

سخن گفتن يک طفل، گرچه مسأله‏اي غريب و دور از ذهن است، ولي عقلا ممکن است، همان طور که در قرآن کريم به تکلم حضرت عيسي (ع) در گهواره اشاره شده است.

لذا به صرف نادر بودن، يا استبعاد ذهن از چنين اتفاقاتي، نمي‏توان آن را انکار کرد.

حضرت حجت (ع)، موعود نبي خاتم و ائمه هدي (عليهم‏السلام) بودند و در روايات بسياري که از آن بزگواران نقل شده است، به امام زمان (ع) و غيبت و قيام آن حضرت اشاره شده است.